طارى شود و طريان فساد بر صورت حسّيهء اوست نه بر حقيقت و صورت نوعيّهاش .
و شيخ - قدّس اللّه سرّه - در حكمت ايناسيّه از آن جهت كلام را به بيان بقاء و كشف معاد نقل كرد كه الياس عليه السلام كه ادريس است به آسمان برآمد و او باقى بود با آنكه صورت شخصيّهاش فانى شد و باز عود كرد به صورت الياسيّه .
پس شيخ تنبيه كرد آنها را كه از عود محجوباند و جاهلاند به بقاى سرمدى به حال ادريس عليه السلام از آنكه حدّ يعنى حقيقت محدود يا صورت عقليّه مثبته در الواح كتب سماويّه ضبط مىكند و نگاه مىدارد از تفرق حقيقت آنچه را افساد كرده مىشود صورتش و خيال كه حافظ مثال ( و خيال حافظ مثال - ظ ) نگاه مىدارد او را از فناء و زوال :
گرچه از ما كم شد از حق كم نشد * بىدو چشم غيب كس مردم نشد
و اذا ( فإذا - خ ) كان الأمر على هذا فهذا هو الأمان على الذّوات و العزّة و المنعة ، فإنّك لا تقدر على إفساد الحدود . و أىّ عزّة أعظم من هذه العزّة .
وقتى كه شأن الهى برين طريق باشد كه فانى نشود چيزى و منعدم نگردد ذاتى اصلا به حسب حقيقت لاجرم اين امان است از حقّ سبحانه و تعالى بر ذوات و عزّتيست باهره كه قهر نمىكند به افناء و اعدام و منعه و حرسه بر ايشان مىگمارد كه از طريان هلاك و فساد محافظت مىكنند كه آن منعه و حرسه حقائق و صور ايشان است در عوالم غير حسيّه . « 1 »
پس اگر تو انسانى را قتل كنى قادر بر افناى حقيقت او نيستى بلكه قدرت بر افناى صورت حسيّهء او دارى ؛ و اين حقيقت باقى است با صورى كه او راست در جميع عوالم ، و اگر اراده كند حضرت خالق سبحانه عطاء دهد او را صورتى ديگر
هامش
( 1 ) - اشاره به ارباب انواع اعنى مثل نوريه است . در دو رساله ما : « مثل » و « مثال » به نحو مستوفى در امور و مسائل مربوط به موضوع هريك به طريق عقل و نقل بحث شده است .