فاضل از مفضول و متميّز مىگردد مراتب پس منسوب مىشود به حقّ كه متجلّى است آنچه اعطاء مىكند آن را حقيقت عينى كه متجلّى لها است و لوازم آن از اعراض ذاتيّه چنان كه بارها گذشت كه مرايا را احكامى است كه در ناظر عند التّجلّى ظاهر مىشود از صغر و كبر و استطالت و استدارت و امثال اين . بيت :
به قدر روزنه افتد شعاع در خانه * اگرچه شعشعهء شمس را نهايت نيست
مثل من يرى الحقّ فى النّوم و لا ينكر هذا ( تلك - خ ) و أنّه ( و انّه - معا ) لا شكّ الحقّ عينه فتتبعه لوازم تلك الصّورة و حقائقها الّتى تجلّى فيها فى النّوم ، ثمّ بعد ذلك يعبّر أى يجاز عنها إلى أمر آخر يقتضى التّنزيه عقلا . فإن كان الّذى يعبّرها ذا كشف أو إيمان ، فلا يجوز عنها إلى تنزيه فقط ، بل يعطيها حقّها من التّنزيه ( فى التنزيه - خ ) و ممّا ظهرت فيه .
مثل آنكه كسى حقّ را در خواب بيند « 1 » و ديدن حقّ در خواب منكر نيست
هامش
( 1 ) - در اين مبحث تنبيه و هشدارى مر سالك مبتدى را است كه : در پيش دانسته شده است كه وهم مدرك معانى جزئيه است ، و صنع خيال صورتگرى است ، و هريك در معانى حقه تصرّف مىكند ، و خيال آنها را به صورتى ارائه مىدهد ، بنابراين اگر براى سالكى در اثناى رياضت و سلوك ، چه در خواب و چه در بيدارى تمثلى روى آورده است و آن مثال را خدايش پنداشته است ، بداند كه قوه خيال شيطنت كرده است و او را خدايش ارائه داده است .
نظير آنچه را كه فاضل حسين ميبدى در فتح سوم فاتحه ثانيه مدخل شرح ديوان منسوب به امام امير المؤمنين على عليه السلام آورده است كه ( ط 1 چاپ سنگى - ص 25 ) :عاشقى ديد از دل پرتاب * حضرت حق تعالى اندر خواب
دامنش را گرفت آن غم خور * كه ندارم من از تو دست دگر
چون درآمد ز خواب خوش درويش * ديد محكم گرفته دامن خويشغرض اينكه به حكم مبرم و محكم قاضى عقل ناصع ، رب مطلق - تعالى شأنه - در هيچ صقع كلمات وجودى امكانى ، صورتپذير نيست و متمثل نمىشود ، و از رويداد اينگونه احوال بايد به موازين اصيل معارف توحيدى رجوع شود تا حق از باطل ، و سره از ناسره تميز داده شود ؛ چنانكه -