بگسل ز بىاصولان مشنو فريب غولان * كه تو از شريف اصلى كه تو از بلند جائى
تو بروح بىزوالى ز درون با جمالى * تو از آن ذو الجلالى تو ز پرتو خدائى
چو تو لعل كان ندارد چو تو جان جهان ندارد * كه جهان كاهش است اين و تو جان جانفزائى
چه خوش است زرّ خالص چو به آتش اندر آيد * چه كند درون آتش هنر و گهر نمائى
مگريز اى دلاور تو ز شعلههاى آذر * ز براى امتحانى چه شود اگر درآئى
به خدا ترا نسوزد ، رخ تو چو گل فروزد * كه خليلزادهاى تو ، ز قديم آشنائى
و اين همه از براى آنست تا شكايت به درگاه او برى ، و از روى غيرت به گوشهء چشم در غير او ننگرى ، و افتقارى كه لازم حقيقت تست جز به دو عرضه نكنى ؛ تا لطف چارهجوى او به رفع آلام تو قيام نمايد و به واسطهء سؤال تو رفع اذى را از حضرت حقّ اذى از حقّ مرتفع شود ، از آنكه حقيقت تو هويّت حقّ است ظاهر در صورت تو چون رفع اذى از نفس خويش خواستى رفع اذى از حق نيز خواسته باشى .
إذ أنت صورته الظّاهرة ، كما جاع بعض العارفين فبكى فقال له فى ذلك من لا ذوق له فى هذا الفنّ معاتبا له ، فقال العارف « إنّما جوّعنى لأبكى » يقول إنّما ابتلانى بالضرّ لأسأله فى رفعه عنّى ، و ذلك لا يقدح فى كوني ( كونه - خ ) صابرا . فعلمنا أنّ الصّبر أنّما هو حبس النّفس عن الشّكوى لغير اللّه .
ارتفاع الم از تو ارتفاع الم ازوست . چه تو صورت ظاهره اويى . پس چون شدت ارتباط را دانستى دوا از درددهندهء خويش جوى و از بهر التجاء به غير ،