و كذلك أخذ الخليفة عن اللّه عين ما أخذه منه الرّسول فنقول فيه بلسان الكشف خليفة اللّه و بلسان الظّاهر خليفة رسول اللّه . و لهذا مات رسول اللّه صلّى الله عليه و سلّم و ما نصّ بخلافة عنه إلى أحد « 1 » . و لا عيّنه لعلمه أنّ فى أمّته من يأخذ الخلافة عن ربّه فيكون خليفة عن اللّه مع الموافقة فى الحكم المشروع . فلمّا علم ذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم لم يحجر الأمر .
و حال اخذ « خليفه » از حقّ عين آنچه را رسول از او اخذ كرده است نيز همچنين است . پس اينچنين « ولى » را به لسان كشف « خليفة اللّه » مىخوانيم و به لسان ظاهر « خليفهء رسول » و لهذا رسول عليه السلام در حالت ارتحال ازين مقام هيچ احدى را خليفه و قائم مقام خويش نساخت و تعيين نكرد از آنكه مىدانست كه در امّت او كسانى هستند كه اخذ خلافت از حقّ كنند و موافق حكم شريعت او باشند . لاجرم حجر امر نكرد به تعيين خليفه از خود بلكه تفويض تعيين خليفه به حق سبحانه و تعالى كرد و منع نكرد كه بعد ازو امتش خلفاء اللّه باشند .
فللّه خلفاء فى خلقه يأخذون من معدن الرّسول و الرّسل ما أخذته الرّسل عليهم السّلام .
پس حضرت حقّ را سبحانه و تعالى در ميان خلقش خلفااند كه اخذ احكام شرايع و علوم و معارف و غير آن از معدن رسول ما و رسل ديگر مىكنند ، و مراد از معدن عين ذات الهيّه است و اسماى او ؛ يا اعيانى كه حقّ نيز ازو اخذ مىكند چنان كه در فص عزيرى و شيثى گذشت . پس اين كاملان درين حكم ماخوذ از حق به دو جهت استفاضه مىكنند از جهت رسول و از جهت حق و مىگويند : شعر
هامش
( 1 ) - ما را در شرح فصوص الحكم در اين مقام تحقيقى به تفصيل و كمال است كه اميد است به زودى در دست طبع و نشر قرار گيرد .