نكنند از آنكه هرچه منعدم مىشود موجود مىگردد مثل او در آن عدمش ، لاجرم گمان مىبرند كه آنچه در ماضى ديدند همانست كه در مستقبل مىآيد ؛ و در واقع چنين نيست .
و إذا كان هذا كما ذكرناه ، فكان زمان عدمه ، ( أعنى عدم العرش ) من مكانه عين وجوده عند سليمان من تجديد الخلق مع الأنفاس . و لا علم لأحد بهذا القدر بل الإنسان لا يشعر به من نفسه أنّه فى كلّ نفس لا يكون ثمّ يكون .
يعنى چون حصول عرش نزد سليمان به طريق اعدام و ايجاد باشد پس زمان عدم عرش از مكانش عين زمان وجود او باشد نزد سليمان به واسطهء تجديد خلق مع الانفاس ، يعنى دمبهدم ؛ و هيچ احدى اين را در نمىيابد بلكه انسان را شعور نيست از نفس خود كه در هر نفس منعدم مىگردد و باز به وجود مىآيد .
درين مقام بعضى از ارباب كمال در بيان سبب تجدّد امثال گفتهاند كه آن از براى اقتضاى امكان ممكن است عدم ممكن را در هروقتى از اوقات على الدوام و اقتضاى تجلّى دائم ذاتى وجود او را دائما .
اما تحقيق آنست كه ذات ممكن نه اقتضاى وجود مىكند و نه اقتضاى عدم .
وقتى قطعنظر كرده شود از چيزى كه مقتضى وجود ممكن باشد يا مقتضى عدمش ، چه اگر اقتضاى عدم كردى در سلك ممتنعات داخل بودى ، بلكه سبب تجدّد امثال آنست كه ذات الهى از آنجا كه اسما و صفات اوست هميشه بر اعيان عالم متجلّى است و چنان كه بعضى از اسما اقتضاى وجود اشيا مىكند ، همچنان نيز بعضى از اسماء اقتضاى عدم اشيا مىكند مثل « معيد و مميت و قهّار و واحد و أحد و خافض و رافع » و امثال اين و اگرچه اين اسما را معانى ديگر هست غير آنچه ما گفتيم و ليكن منحصر نيست در آن معانى .
پس حقّ سبحانه و تعالى گاهى تجلّى مىكند اشيا را به اسمائى كه بدان ايجاد و اظهار مىكند و اشيا را به كمالاتش ايصال مىنمايد . و گاهى تجلّى مىكند به اسمائى كه بدان اسما اعدام و اخفاء مىكند اشيا را .
شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 780
مساهمون: حسين بن حسن خوارزمي
ص٧٨٠