مىگويد : « اگر مراد از اجتماع سواد و بياض در عقل حصول اين هر دو باشد در عقل ، پس نتوان گفتن كه اين هر دو در خارج مجتمع نمىشوند از براى آنكه چنان كه در عقل حاصل مىشوند در خارج نيز حاصل مىشوند ؛ و اگر مراد از اجتماع ايشان در عقل اينست كه سواد و بياض را در يك محل تصوّر مىتوان كرد چنان كه مثلا يك جسم را هم اسود و هم ابيض كرده شود اين ممنوع است ، پس نشايد گفت كه اسما متقابل نيستند مگر در صورى كه متحقّق مىشوند بدان صور كه اگر وجودات اسما در صور نبودى متقابل نبودندى » .
أ لا ترى الذّات الخارجة عن هذا الحكم كيف جاء فيها الغنى عن العالمين ؟
يعنى نمىبينى ذات الهيّه را كه چون از روى مرتبهء احديّت از حكم تقابل خارج است چگونه غنى بودن از عالمين وصف او آمد ؟ و در صدر كتاب گذشت كه ذات الهيّه از روى احديّتش موصوف است به غنا عن العالمين ، و از حيثيت الهيّت و اتصاف به اسماء موصوف به ناگزير بودن عالم كما قال : « فالكلّ مفتقر ما الكلّ مستغن » و اين نيز دليل است كه تقابل در حضرت اسمائيّه حاصل است .
فلهذا خرج ( اخرج - خ ) العالم على صورة من أوجدهم ، و ليس إلّا النّفس الإلهىّ .
يعنى از براى همين معنى كه اسماء بعضى مر بعضى را متقابل بود عالم نيز بر نهجى ظاهر شد كه بعضى را با بعضى تقابل هست . پس او موجود است بر صورت موجد خود و آن موجد نيست مگر نفس الهى . و چون واسطه ايجاد است و وصف موجد است ، لاجرم نفس الهى را موجد گفتن از قبيل وصف الشىء به وصف صاحبه باشد . چون اسلوب حكيم و كتاب كريم و چون اسم اعظم گفتن مر رسول ما را عليه السلام و حال آنكه اسم اعظم صاحب رسول است و رسول مظهر آن اسم .
فبما فيه من الحرارة علا ، و بما فيه من البرودة و الرّطوبة سفل ، و بما فيه من اليبوسة ثبت و لم يتزلزل ، فالرّسوب للبرودة و الرّطوبة ؛ أ لا ترى الطّبيب إذا
شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 725
مساهمون: حسين بن حسن خوارزمي
ص٧٢٥