( إحياء گردانيد - خ ) .
فكنّا فيه أكوانا * و أعيانا و أزمانا
و حال آنكه ما در غيب حقّ و علمش اعيان ثابته بوديم ، و در عالم ارواح اكوان موجودهء مبدعه ، و در هنگام نزول به غيوب سماوات و ارض و مرور به منازل معادن و نباتات و حيوانات تا حين وصول بدين صورت انسانيّه زمانها و روزگارها در غيب گذرانيديم تا درين ديار بدين نشأت ظاهر گشتيم . نظم :
آن زمان كه نه زمين بود و زمان * ما همه بوديم در اعيان عيان
بود غيب علم حق ما را وطن * اندر آن حالت كه نى ما بود و من
پس برون كرديم سر از جيب غيب * از پى اظهار حق بىهيچ ريب
اندرين رحلت كه بد بىكيف و أين * عالم ارواح را داديم زين
چون به ما مىگفت حق : الأمر لك * نى ملك بود آن زمان و نى فلك
چون يكى منزل فروتر آمديم * جان اشباح ملائك ما شديم
بعد از آن داديم از انعام عام * عرش و كرسى و فلكها را نظام
از قدوم ما عناصر نام يافت * وين زمين اندر وسط آرام يافت
پس معادن را به لعل آراستيم * چون نباتات از زمين برخاستيم
چون دل از حيوان به كل پرداختيم * سوى انسانى علم افراختيم
كاروان غيب چون آمد به عين * كار اظهار حقايق يافت زين
در سفرها و اندرين گفت و شنود * ماى ما در اوئى او محو بود
و العاقل تكفيه الإشارة . « ع » : اين خود از حد اشارت درگذشت
چون شيخ - قدّس اللّه سرّه - دائمى بودن ما را در علم حق و در مراتب غيوب و شهادتش به ذكر آنچه متعلّق است به جانب حق اشتغال نمود و گفت :
هامش
- الحاصل له في الأزل حين أحيا ارواحنا و قلوبنا بالحياة الذاتية الحسية . . . » ( ط 1 - ص 331 ) ، لذا ما حرف واو را إسقاط كردهايم .