آن چيز در وى هست . و هركه در او چيزى از قوت احياء و خلق نباشد قادر نگردد بر ادراك آن به طريق ذوق ، چه تعريفات غير از تصوّر نتيجه نمىدهد و مجرد تصوّر در ادراك حقايق و وجدانش كافى نيست به تخصيص در كيفيّات كه تحصيل آن جز به ذوق و وجدان نباشد چنان كه ممكن نيست معرفت لذت وقاع مگر به ذوق . و اگر كسى را ادراك احياء به ذوق حاصل شود هرآينه دريابد كه نافخ اوست يا ربّ او .
و در قول شيخ كه مىفرمايد كه بايزيد عيسوى المشهد بوده است اشارت است بدان معنى كه هرك را از اولياء اين مقام حاصل شود جز به واسطهء روحانيّت عيسى عليه السلام نتواند بود .
و أمّا الإحياء المعنوىّ بالعلم فتلك الحياة الإلهيّة الذّاتيّة العليّة « 1 » النّوريّة الّتى قال اللّه فيها
أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ
فكلّ من يحيى ( أحيا - خ ) نفسا ميتة بحياة علميّة فى مسألة خاصّة متعلّقة بالعلم باللّه ، فقد أحياه بها فكانت ( و كانت - خ ) له نورا يمشى به فى النّاس أى بين أشكاله فى الصّورة .
اما احياى معنوى به علم حياتى است الهيّهء ذاتيّه عليّه نوريّة ؛ و حياتى را كه به علم حاصل گردد از آن جهت الهيّهء ذاتيّه خوانند كه حقيقت علم عين ذات است و همچنين حقيقت حيات نيز پس علم و حيات در مرتبهء احديّت يك چيز است ، و چون « علم » اشرف صفات الهيّه است زيرا كه ظهور همه حقايق الهيّه و كونيّه بدوست به علو وصف كرد . و از آن روى كه مظهر اشياست نوريّهاش خواند زيرا كه نور آنست كه ظاهر باشد به نفس خود و مظهر بود مر غير خود را .
هامش
( 1 ) - عليّه بر وزن عطيّه از علو است كه از جهت شرافت و علو مرتبت علم ، حيات علمى را به عليه وصف فرموده است ، مقابل حيات سفليه حسيه كه در جسم سارى است . و در اكثر نسخ و شروح آن اعمّ از اين شرح و غيره كلمه عليه به علميّه تحريف شده است .