حقّ ، و قول او كه « فلا تعلم » است و « فيكون » جواب شرط مقدّر است .
و معنى آنست كه نسبت كرده مىشود كلمهء « كن » به حقّ سبحانه و تعالى به حسب آنچه حقّ بر وى است در مرتبهء الهيّتش ، يا نسبت كرده مىشود به دو سبحانه و تعالى به حسب تنزّل حقّ به سوى مرتبهء اكوان . پس اگر به حسب ما عليه الحق باشد در مقام الهيّتش معلوم كرده نمىشود ماهيّت كلمهء « كن » ، از آنكه كلام او عين ذات اوست و ماهيّت ذات او غير معلومه مر بشر را . و اگر به حسب تنزّل حقّ باشد به سوى مرتبهء اكوان و اعتبار كرده شود نزول او به سوى صورت قابله به « كن » ؛ پس قول « كن » حقيقتا آن صورت را باشد كه حق به سوى او نزول كرده است و در وى ظاهر شده ، و به تكلم به كلمهء « كن » احياى اموات و خلق طير نموده ، چه هويّت الهيّه است كه ظاهر مىشود درين صورت و اظهار بعضى صفات مختصّه به مقام الهيّت مىكند نه غير هويّت .
فبعض العارفين يذهب إلى الطّرف الواحد ، و بعضهم إلى الطّرف الآخر ، و بعضهم يحار فى الأمر و لا يدرى .
پس بعضى عارفان بهطرف واحد رفتند كه حقّ است متكلم و محيى و خالق نه غير او ؛ و بعضى طرف آخر اختيار كردند كه متكلم حقّ است و محيى و خالق عبد است به اذن حقّ ؛ و بعضى متحيّر گشتند در امر چون عارفى كه تمييز نمىكند در ميان مراتب و حقيقت قولين را مىداند ، پس متحيّر مىشود در نسبت ، چه او مىداند كه احياء از خصائص حقّ سبحانه و تعالى است و مشاهده مىكند صدور آن را از عبد ، لاجرم نه به خداى نسبت مىتواند كردن و نه به عبد ، از آنكه صاحب حيرت اين امر را به ذوق درنمىيابد .
و هذه مسألة لا يمكن أن تعرف إلّا ذوقا كأبى يزيد حين نفخ فى النّملة الّتى قتلها فحييت فعلم عند ذلك به من ينفخ فنفخ فكان عيسوىّ المشهد .
و اين مسئلهايست كه جز به ذوق معلوم نمىشود چون مسألهء بايزيد عليه الرحمة و قتل و احياى نمله ، زيرا كه مدرك ادراك نمىكند چيزى را مگر به آنچه از
شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 711
مساهمون: حسين بن حسن خوارزمي
ص٧١١