و الثّؤاج للكباش و اليعار « 1 » للشياه و الصّوت للإنسان أو النّطق أو الكلام .
يعنى بدانكه « ارواح » اوّل مظاهر « اسم ربّ » است زيرا كه حق بدين ارواح تربيت مىكند مظاهرش را و اوّل صفتى كه به حسب وجود لازم ارواح است حيات است ، و آن اصل جميع صفات وجوديه است و از براى اين « اسم حى » امام .
ائمهء سبعه گشت . از آنكه علم و ارادت و قدرت و غير اين از صفات متصور الوجود نيست مگر بعد از حيات .
و هر چيزى را روحى است خاص كه فايض است بر وى از ربّش و او را حياتى است خاصّه مناسب او كه ظاهر مىشود در وى آن حيات و آنچه تابع حيات است از علم و ارادت و قدرت و غير آن به حسب مزاج اين چيز ، پس اگر مزاج او قريب به اعتدال باشد چون انسان ، ظاهر مىشود در وى جميع خواص يا اكثرش ؛ و اگر بعيد باشد از اعتدال مختفى گردد نفس حيات در وى و همه لوازمش چون جماد و معدن .
و « جبرئيل » عليه السلام اوست كه متصرّف است در سماوات سبع و عناصر و آنچه مركّب است ازين اربعه ، چه او روحانيّت اين اشياست و مقام او سدرهء منتهى كما قال تعالى :
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى
. پس هرگاه كه متجسّد شود به صورت مثاليّه يا حسيّه و ارضى را از اراضى پى سپر كند آن مقام را حيات زائده دهد كه مواضع غير موطوئه از آن بىنصيب باشند و جميع ارواح عاليه بدين مثابهاند .
و چون سامرى اين معنى را دريافت و جبرئيل را به آن صورت جسدانيّه بشناخت ، باطن او منوّر شد و قوى شد استعدادش ، پس قبضهاى از اثر رسول
هامش
( 1 ) - در بعضى از نسخ فصوص الحكم بجاى يعار « ثغاء » با ثاء مثلثه و غين معجمه است ، و هر دو به يك وزن و به يك معنى است كه آن صوت غنم است . يقال : ثغت الشاة ثغاء ، أي صوّتت ؛ و آن ناقص يايى از باب نصر است .