مر عباد را از حيثيّت قدرت ، و منكشف نمىگردد ايشان را اين حال از آنكه قدرت بر ايجاد خاصّه حقّ است و غير او را نيست و اتصاف كمّل به قدرت بر ايجاد و اعدام در بعضى احيان و به نسبت با بعضى اعيان چنان كه نزد اين طايفه مقرّر است از روى عدم مغايرت است بينه و بين الحقّ به فناى جهت عبوديّت در جهت ربوبيّت ، آرى بيت :
نسبت فعل و اقتدار به ما * هم از آن روى بود كو ما شد
خواجه قدّس اللّه سرّه مىفرمايد در رباعيات : بيت
در چشم تو گرچه شكل بسيار آمد * چون درنگرى يكى بتكرار آمد
گر قدرت و فعل هست ما را نه ز ماست * ز آنست كه او به ما پديدار آمد
لاجرم چون عارف مىداند كه بنده نه قدرت دارد و نه فعل ، در مخاطبهء حقّ مىگويد ، بيت :
از تست هم انتظار و هم بذل مراد * از تست غم غمزده و شادى شاد
هرجا كه دريست بسته يا بگشاده * جز قدرت كاملت نه بست و نه گشاد
فلمّا رأينا عتب الحقّ له عليه السّلام فى سؤاله فى القدر علمنا أنّه طلب هذا الاطّلاع ، فطلب أن تكون له قدرة تتعلّق بالمقدور ، و ما يقتضى ذلك إلّا من له الوجود المطلق .
يعنى چون اطلاع يافتيم بر عتاب حقّ تعالى مر عزير را در مسئلت سرّ قدر ، اين قدر دانستيم كه مطلوب او اطلاع بر كيفيّت تعلّق قدرت به مقدور على سبيل الذّوق بوده است ، پس طلب كرد كه او را قدرتى باشد متعلّق به مقدور و مقتضى اين نيست مگر آنكه او را وجود مطلق باشد چون حق سبحانه و تعالى ؛ يا آنكه نفى وجود و انيّت خويش در حقّ كرده باشد از عباد ، و لون الماء لون إنائه و نقد وقت او آمده تا در مخاطبهء حقّ هم به ترجمانى جناب مطلق تواند گفت ، بيت : ( شعر - خ ) :
اى علم قديمت همه را كرده شمول * فعلت نه چو فعل بندگانت معلول
ما و تو چو آب و كاسه يا كاسه و آب * ما رنگ تو يا تو رنگ ما كرده قبول