هرگز استبعاد نكند از قادر موجد محيى مميت اعادهء اموات و ايجاد او را مرة اخرى بل كه مؤمن به انبياء عليهم صلوات الرّحمن كه كامل باشند در ايمان از چنين استبعاد كه قادح ايمان است بعيد باشد خاصه نبى خبير و ناقدى بصير چگونه اين معنى بر ضمير منير بگذراند بلكه اين شان طايفهايست كه به ملاحظهء عادت از مطالعهء قدرت كاملهء الهيّه محجوب گشتهاند . لاجرم مراد او سؤال از كيفيت بود تا حق كيفيت احياى موتى را به دو بنمايد تا صاحب شهود گردد .
و چون اين سؤال مقتضى جواب بالفعل بود حق تعالى به اماتت و اعادت او جواب فرمود . پس مشاهده كرد كيفيّت رستن اجسام را به رؤيت عيانى و شهود محقق ايقانى .
فسأل عن القدر الّذى لا يدرك إلّا بالكشف للأشياء فى حال ثبوتها فى عدمها فما أعطى ذلك فإنّ ذلك من خصائص الاطلاع الالهى .
يعنى سؤال كرد عزير عليه السلام از حق سبحانه و تعالى كه او را بر سرّ قدر مطلع گردند كه آن دانستن اعيان است به هنگام ثبوتش در عدم ، و دانستن تعلق كيفيت تعلق قدرت به مقدور ، پس عطاء داده نشد به اين علم ، زيرا كه اين علم مخصوص است به حضرت حق عز و جلّ و كسى بىاطلاع حق نمىداند ، قال تعالى :
وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِما شاءَ
. لاجرم حق تعالى كيفيت احياء را در نفس عزير به دو نمود و او را اطلاع بر اعيان نداد نه بر عين نفسش و نه بر اعيان اهل قريه ، و او را مطلع نساخت بر كيفيّت تعلّق قدرت به مقدور به اطلاعى كه بر سبيل ذوق باشد ، چه اين اطلاع جز كسى را كه قدرت ايجاد داشته باشد ميسّر نمىگردد . لاجرم اين علم از خصائص اطلاع الهى باشد ، و از شهود كيفيّت احياء اطلاع بر نفس ثابتهاش در علم حق و اطلاع به كيفيّت تعلّق قدرت به مقدور بر سبيل ذوق لازم نمىآيد چنان كه از سياق كلام شيخ معلوم خواهد شد .
فمن المحال أن يعلمه إلّا هو فإنّها المفاتح الأول أعنى مفاتح الغيب الّتى لا يعلمها إلّا هو و قد يطّلع اللّه من شاء من عباده على بعض الأمور من ذلك .