على الخصوص چون عارف از حق عزّ و جلّ ( از حقّ تعالى - خ ) بشنود كه مىگويد
وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ
پس بداند كه كارى كه در دست اوست نه از آن اوست و او مستخلف است در آن كار . باز حقّ عزّ و جلّ ازو طلب مىكند و مىگويد : كارى كه ترا درو مستخلف ساختم و مالك او گردانيدم مرا در آن كار وكيل خود ساز ، پس عارف را با وجود اين شهود چه همّت باقى ماند كه بدان تصرّف كند ؟ و همّت اثر نكند مگر به جمعيّتى كه صاحب آن همّت را جز بدانچه به دو مجتمع است اتّساع نباشد و عارف را معرفت ازين جمعيّت تفريق مىكند . پس عارفى كه معرفت او تمام باشد ظاهر مىشود به غايت عجز و ضعف .
قال بعض الأبدال للشّيخ عبد الرّزّاق قل للشّيخ أبي مدين بعد السّلام عليه : يا أبا مدين لم لا يعتاص علينا شيء و أنت تعتاص عليك الأشياء و نحن نرغب في مقامك و أنت لا ترغب في مقامنا ؟
يعنى بعضى از ابدال گفت شيخ عبد الرزاق را كه با شيخ ابو مدين بعد از سلام بگوى اى ابو مدين چرا دشوار نمىشود بر ما چيزى و آنچه مىخواهيم بر آن ظفر مىيابيم و حال تو بر خلاف اين مىبينيم و ما آرزو و تمناى مقام تو مىكنيم و ترا حال عالىتر از آنست كه رغبت به مقام ما كنى ؟
و كذلك كان
اين كلام صاحب متن است ، يعنى همچنين بود كه ابو مدين را با وجود علوّ درجه حال بر نهج مذكور بود .
مع كون أبى مدين - رضى اللّه عنه - كان عنده ذلك المقام و غيره ، و نحن أتمّ فى مقام العجز و الضّعف منه . و مع هذا قال له هذا البدل ما قال و هذا من ذلك القبيل أيضا .
با آنكه ابو مدين را مقام بدلاء و غير آن بود و ما در عجز و ضعف اتمّ از ابو مدينيم ؛ و با اينهمه آن بدل با او گفت آنچه گفت ؛ و حال ابو مدين نيز