نصرت كند زيرا كه به حكم
وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها
، وجههء اين يكى وجههء ديگرى نيست ؛ و لكن هريكى ازين ارباب نصرت عبد خويش مىكند به حسب اعتقاد اين معتقد .
و مراد از إله ربّ حاكم بر معتقد نيست بلكه مراد الهى است مجعول كه معتقد به تصور و تعمل خويش آن را إله خود ساخته است ؛ و در حقيقت اين إله قادر نيست بر نصرت معتقد خود ، پس چگونه به نصرت معتقد ديگر كه مضاد و منافى اوست قيام تواند نمود ؟ ( قيام تواند ؟ - خ ) .
و فرق در ميان إله مجعول به حسب اعتقاد و ميان اصنام كه بتپرستان آن را مىپرستند آنست كه اصنام مجعولاند در خارج و إله معتقد مجعول در ذهن ؛ بلكه صاحب اعتقاد نصرت إله خويش مىكند و دفع مىكند ازو ؛ و او از نصرت و دفع مكاره عاجز است چنان كه شيخ مىفرمايد كه :
فصاحب الاعتقاد يذبّ عنه أى عن الأمر الّذى اعتقده فى إلهه و ينصره ، و ذلك الّذى فى اعتقاده لا ينصره .
يعنى صاحب اعتقاد دفع مىكند از إله معتقد خويش آنچه را منافى و مخالف اوست و نصرت مىدهدش ؛ و اين إله نصرت نمىدهد صاحب اعتقاد را چه او مجعول اوست و مجعول از جاعل خويش اقوى نتواند بود تا نصرت تواند كرد .
فلهذا لا يكون له أثر فى اعتقاد المنازع له ، و كذا المنازع ما له نصرة من إلهه الّذى فى اعتقاده ، فما لهم من ناصرين .
يعنى از براى اينكه إله معتقد از نصرت عاجز است و او را در اعتقاد منازعش اثر نيست و منازع او نيز عاجز است از نصرت إله معتقد خويش پس اصحاب اعتقادات جزئيّه را نصرتدهندگان نيست .
فنفى الحقّ النّصرة عن آلهة الاعتقادات على انفراد كلّ معتقد على حدته
پس نفى كرد از الههء اصحاب اعتقادات جزئيّه نصرت دادن و مدد كردن را على