فمن قد عمّه خصّه * و من قد خصّه عمّه
يعنى آنكه تعميم وجود كرد و بسط نمودش بر اعيان ، هم اوست كه تخصيص كرد وجود را به وجود معيّن ساختنش ؛ و آنكه تخصيصش كرد به ماهيّت معينه ساختنش ، هم اوست كه تعميم كرد وجود را به نسبت با افراد اين ماهيّت .
يا معنى آن باشد كه هركه قائل شد به اينكه وجود عام است به درستى كه تخصيصش كرد . چه عموم نيز قيدى است مخصص ، و آنكه قائل شد به اينكه وجود معنى خاصّ است به درستى كه تعميمش كرد به اينكه شامل است بر هرچه در وجود است :
در ذات تو جان عاشقان مستغرق * گيتى شده از دو حرف امرت مشتق
با آنكه منزّهى ز قيد و اطلاق * اين طرفه كه هم مقيّدى هم مطلق
فما عين سوى عين * فنور عينه ظلمة
يعنى چون عين عام عين خاص باشد و عين خاص عين عام ، پس هيچ عينى غير عين الاعيان نباشد بلكه عين هريكى عين آن عين باشد كه ديگرى راست ، لاجرم عين نور عين ظلمت باشد و بالعكس از براى اتحاد حقيقت همه كه آن عين وجود است .
فمن يغفل عن هذا * يجد فى نفسه ( قلبه - خ ) غمّة
و لا يعرف ما قلنا * سوى عبد له همّة
پس آنكه غافل باشد از مقام وحدت باقى ماند در حجاب و ظلمت كثرت ، چه وحدت منبع نور است و كثرت معدن ظلمت ، و اين معنى را نمىشناسد مگر آنكه همت او قوى باشد كه قانع نشود به ظواهر علوم ، و وقوف نكند از علم نزد مبلغ علماى رسوم ؛ بلكه قادر باشد بر خرق حجب حاصله از كثرت صور تا و اصل شود بدانچه فكرت را مجال وصول به ساحت كبرياى اوست و گويد ، بيت :
او هست نهان و آشكار است جهان * بل عكس بود شهود اهل عرفان
بل اوست همه چه آشكارا چه نهان * گر اهل حقى غير يكى هيچ مدان