إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ
لتقلّبه فى أنواع الصّور و الصّفات و لم يقل لمن كان له عقل فإنّ العقل قيد فيحصر الأمر فى نعت واحد و الحقيقة تأبى الحصر فى نفس الأمر .
به درستى كه درين تذكره است آنكس را كه قلب دارد . و در آيت ديگر مىفرمايد
إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِأُولِي الْأَلْبابِ
و « لب » نيز قلب است . پس « ذكرى » را به قلب نسبت كرد زيرا كه قلب چون محل تجلّيات مختلفه است از الوهيّت و ربوبيّت و متقلّب است در صور آن تجلّيات لاجرم تذكر مىكند آنچه را پيش از ظهور درين صورت بشريّه ، نشأت عنصريّه دريافته بود و فراموش كرده و نشان گمشده خود درمىيابد و مىگويد ، بيت :
اين زمان جان دامنم برتافتست * بوى پيراهان يوسف يافتست
قال عليه السّلام : « الحكمة ضالّة المؤمن »
، و نگفت : « لمن كان له عقل » چه عقل اعنى قوت نظريّه ، از شأن او ضبط اشيا و تقييد اوست ، پس حصر مىكند امر الهى را كه منحصر نيست فى نفس الأمر در آنچه ادراك مىكند ؛ و حقيقت إباء و منع مىكند ازين حصر ، لاجرم ؛ بيت :
دل شناسد كه چيست جوهر عشق * عقل را زهرهء بصارت نيست
فما هو ذكرى لمن كان له عقل و هم أصحاب الاعتقادات الّذين يكفّر بعضهم بعضا و يلعن بعضهم بعضا .
پس قرآن ذكرى نيست آن را كه ارادهء ادراك اشياء مىكند به عقل ، چه ايشان اصحاب اعتقادات جزئيّهاند و هريكى متقيّد به اعتقاد خاص ؛ لاجرم گمان مىبرد كه آنچه او اعتقاد كرده است حقّ آن است و بس و غير آن را باطل مىشمارد ، پس تكفير مىكند و لعنت مىكند بعضى از ايشان مر بعضى را .
و ما لهم من ناصرين فإنّ إله المعتقد ما له حكم فى إله المعتقد الآخر .
يعنى چون هريكى را از اصحاب عقايد خاصّه ربّى است خاص كه در صورت معتقدش تربيت مىكند لاجرم ممكن نيست ربّ او را كه عبد ربّ ديگر را