تن تست همچو اشتر كه برد به كعبهء دل * ز خرى به حج نرفتى نه از آنكه خر ندارى
تو به كعبه گر نرفتى بگشايدت سعادت * مگريز اى فضولى « 1 » كه ز حق مفر ندارى
فانظر ما أعجب أمر اللّه من حيث هويّته ، و من حيث نسبته إلى العالم فى حقائق أسمائه الحسنى .
پس ديده بگشا و نظر كن كه چه عجيب است امر الهى تا دريابى كه ذاتى كه برو طارى مىگردد اين اعتبارات از حيثيّت هويّت واحده است ؛ و از حيثيّت نسبت به عالم و حقائق اسماى حسنى كه طلب عالم مىكند متكثّره ، پس به اعتبار اوّل ، بيت :
جز يكى نيست نقد اين عالم * بازبين ( بازدان - خ ) و به عالمش مفروش
و به اعتبار دوم بيت :
گل اين باغ را توئى غنچه * سر اين گنج را توئى سرپوش
عاشقان را به چشم يار نگر * دست با دوست كرده در آغوش
فمن ثمّ و ما ثمّه * و عين ثمّ هو ثمّه
يعنى وقتى كه غير عين واحده در وجود نباشد پس از عقلاء و غير عقلاء كيست و چيست اينجا ؟ يعنى در همه وجود جز حق هيچ موجود نيست لاجرم آنكه ظاهر مىشود در صورتى هم اوست كه در صورتى ديگر پيدا مىآيد ، آرى بيت :
گه برآيد به كسوت حوا * گه درآيد به صورت آدم
فريد در مقام تفريد به لسان تجريد ازين معنى خبر مىدهد كه ، بيت :
گرچه تو صد هزار مىبينى * جز يكى نيست در ميانه پديد
روشنى از يك آفتاب بود * گر شود در هزار خانه پديد
هامش
( 1 ) - فضولى شاعر مراد است .