خلق است و حق است و جمله خلق و همه حق * قيدى نه و هم مقيّد و هم مطلق
خاموش كن و دم مزن اى مستغرق * كاينجا چو در افتاد نزد مرد نطق
پس عين صورت آنكه تجلّى كند عين صورت آنكس باشد كه قبول كند آن تجلّى را بيت :
خبريست نو رسيده تو مگر خبر ندارى * جگر حسود خون شد تو مگر جگر ندارى
قمريست رو نموده پرنور بر گشوده * دل و چشم و ام بستان ز كسى اگر ندارى
من هستيت چو موسى نه ز كيمياش زر شد * چه غم است اگر چو قارون به جوال زر ندارى
بدرون تست مصرى كه توئى شكرستانش * چه غم است اگر ز بيرون مدد شكر ندارى
شدهاى غلام صورت به مثال بتپرستان * تو چو يوسفى و ليكن سوى خود نظر ندارى
رسد از كمان پنهان شب و روز تيرباران * بسپار جان به تيرش چه كنى سپر ندارى
به خدا جمال خود را چو در آينه ببينى * بت خويش هم تو باشى به كسى گذر ندارى
خردا چه ظالمى تو كه ورا چو ماه خوانى * ز چه روش ماه گوئى تو مگر بصر ندارى
دل تست چون چراغى بگرفته شش فتيله * همه از چه گشت روشن گر ازين شرر ندارى