به پيش كور من هيچم خيالم * به پيش گوش كر من بىزبانم
گلابه چند ريزى بر سر و چشم * فروشو چشم از گل من عيانم
فالحقّ الّذى فى المعتقد هو الّذى وسع القلب صورته ، و هو الّذى يتجلّى له فيعرفه . فلا ترى العين إلّا الحقّ الاعتقادى
پس حقّى كه قلب به سعت آن موصوف است حقّى است متجلّى در صور اعتقادات ، و اوست كه متجلّى مىشود مر قلب را به حسب اعتقادش لاجرم مىشناسدش ؛ و اگر تجلّى كند به حسب اعتقاد غير او نشناسد او را و انكار كند .
پس نمىبيند ديده در دنيا و آخرت در حالت تجلى مگر حقى را كه ثابت است در اعتقادات .
و لا خفاء فى تنوّع ( و لا خفاء بتنوّع - خ ) الاعتقادات : فمن قيّده أنكره فى غير ما قيّده به ، و أقرّ به فيما قيّده به ، إذا تجلّى . و من أطلقه عن التّقييد لم ينكره و أقرّ به ( و أقرّ له - خ ) فى كلّ صورة يتحوّل فيها .
و پوشيده نيست كه اعتقادات متنوّع است ، پس چون تجلّى كند هركه او را تقييد كرده است انكار كند او را در غير آنچه او را بدان ( به دو - خ ) تقييد كرده است ، و اقرار كند به دو در آنچه او را به دو تقييد كرده است ؛ و هركه اطلاق كرده است او را از تقييد چون اصحاب اعتقادت كلّيّه و جزئيّه از كاملان و عارفان انكار نكند و اقرار نمايد در هر صورتى كه متحول شود بيت :
ز چشم مردم صورتپرست پنهانى * و ليك در نظر اهل دل هويدايى
چو نور چشم حسينى چگونه نشناسد * بهر لباس كه اى نازنين برون آيى
و يعطيه من نفسه قدر صورة ما تجلّى فيها إلى ما لا يتناهى ، فإنّ صور التّجلّى ما لها نهاية تقف عندها .
و تعظيم كند صورتى را كه حق او را درو تجلّى كرده است إلى ما لا نهاية له و انقياد احكامش نمايد و عبادتى كه لايق به مقام اوست به تقديم رساند ، و هم تعظيم كند غير اين صورت را از صورى كه حق درو تجلى مىكند ، لاجرم