است پس زائل نمىشود هويّت حق بلكه ثابت است او را اين هويّت ابدا به طريق دوام در مقام احديّت و جمعش ، و همچنين در مقام تفصيل نيز چه هر عينى را هويّتى است قايم به هويّت حقّ .
فإذا حصل له أعنى للقلب هذا الاستعداد ، تجلّى له التّجلّىّ الشّهودىّ فى الشّهادة فرآه فظهر بصورة ما تجلّى له كما ذكرناه فهو تعالى أعطاه الاستعداد بقوله
أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ
ثمّ رفع الحجاب بينه و بين عبده فرآه فى صورة معتقده ، فهو عين اعتقاده . فلا يشهد القلب و لا العين أبدا إلّا صورة معتقده فى الحقّ .
پس چون دل بنده را اين استعداد حاصل شود تجلى كند حقّ او را به تجلّى شهودى در شهادت ، لاجرم بيند دل بنده حقّ را درين تجلّى ، و ظاهر شود به صورت متجلّى له چنان كه ذكر كرديم ، پس حق تعالى بنده را استعدادى بخشد چنان كه مىگويد :
« أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ »
بعد از آن حجاب را كه ميان او و بنده است بردارد و بنده حق را بيند در صورت معتقد خود يعنى مرئى عين اعتقاد عبد باشد نه غير آنچه او حقّ را از حيثيّت اعتقاد خاص مىبيند و حقّ عين اعتقاد اوست كه :
« أنا عند ظنّ عبدى بى »
پس مشاهده نمىكند قلب به عين بصيرت و به عين حسّى حق مگر بر صورت معتقدش .
و اين تعميم حكم است تا شامل باشد كامل و غير كامل را ، و كامل مشاهده مىكند حقّ را در مقام اطلاق و تقييد به تنزيه و تشبيه و غير كامل يا منزّه است فقط ، يا مشبّه فقط ، يا جامع است در ميان هر دو ، ليكن تقييد مىكند حقّ را به بعضى كمالات دون البعض ، پس حق را جز به حسب اعتقاد خود مشاهده نمىكند ، آرى تو به هر عقيده او را جويان و او در مخاطبهء تو گويان بيت :
من آن ما هم كه اندر لامكانم * مجو ما را برون در عين جانم
ترا هركس به سوى خويش خواند * ترا من جز به سوى تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگى كه خوانى * اگر رنگين و گر سنگين بدانم
گهى گوئى خلاف و بىوفائى * بلى تا تو چنينى من چنانم