و هذا ليس كذلك ، فإنّ العبد يظهر للحقّ على قدر الصّورة الّتى يتجلّى له فيها الحقّ .
و اين عكس آنست كه طايفهاى بدان اشارت مىكنند كه تجلّى حقّ بر قدر استعداد بنده باشد ، چه اينجا بنده ظاهر شود حقّ را بر قدر صورتى كه حق در او تجلّى مىكند بنده را ، چه آنچه ذكر كرده شد حكم صورت است در مرآت .
و آنچه اهل حقّ بدان اشارت كردهاند كه حقّ سبحانه و تعالى تجلّى مىكند بر قلوب عباد به حسب استعداداتش حكم مرآت است در صورت ؛ و اين دو حكم به عينها حكم « فيض اقدس و فيض مقدّس » است چه فيض اقدس اعطاى استعداد مىكند مر عين عبد را و فيض مقدّس مترتّب مىگردد بر آن استعداد ، همچنين تجلّى غيبى از باطن اعطا مىكند قلب را استعداد به حسب صورتى كه متجلّى است در وى و تجلّى از ظاهر مترتّب مىشود بر استعداد عين به حسب باطن و اين هر دو حقّ است و لهذا فرمود :
و تحرير هذه المسألة أنّ للّه تجلّيين : تجلّى غيب ، و تجلّىّ شهادة ؛ فمن تجلّى الغيب يعطى الاستعداد الّذى يكون عليه القلب .
يعنى تحقيق اين مسئله آنست كه حق تعالى را به حسب اسم باطن و ظاهر دو تجلّى است : تجلّى غيب كه آن تجلّى ذاتى است كه بدان تجلّى ظاهر مىشود هويّت حق و عين ثابته مىگردد با استعداداتش ؛ و تجلّى شهادت كه آن تجلّى اسم ظاهر است و اين تجلّى مترتّب است بر تجلّى اول ، آرى بيت :
اوّلا از « فيض اقدس » قابليّات و وجود * داده وز « فيض مقدس » بذل آلاء كردهاى
و هو التّجلّى الذّاتى الّذى الغيب حقيقته .
و اين تجلى غيب تجلى است ذاتى كه غيب مطلق نعت اوست .
و هو الهويّة الّتى يستحقّها بقوله عن نفسه « هو » فلا يزال « هو » له دائما أبدا .
يعنى تجلّى غيبى هويّت الهيّه است كه حق اين هويّت را از نفس خود مستحق