چه هيچچيز موصوف به سعت نفس خويش نمىگردد لاجرم شيخ به تفسير معنى اين كلام قيام نمود كه :
و معنى هذا أنّه إذا نظر إلى الحقّ عند تجلّيه له لا يمكن معه أن ينظر إلى غيره .
يعنى معنى آن باشد كه وقتى كه حقّ او را تجلّى كند ممكن نباشد كه با وجود حقّ به غير حقّ نظر كند بيت :
آنكه اندر جهان نمىگنجد * در ميان دل حزين چه خوش است
من ز خود گشته غايب او حاضر * عيش با يار همچنين چه خوش است
آرى اين مقام اختفاى اغيار است به نور واحد قهّار و أوان ذوبان جليد از حرارت نار ، و هنگام تلاشى قطره در تلاطم امواج بحر زخّار ، بيت :
اى دل ار آشناى اين كوئى * وصل بيگانگان چه مىجويى
بگذر از خود كه در حريم وصال * در نگنجى اگرچه يك مويى
شسته گردد گليم اقبالت * دست از خويشتن اگر شويى
جوىجويان به سوى دريا رو * از چه سرگشته اندرين جويى
چونكه با بحر آشنا گشتى * بكش از تن لباس دو تويى
غرقهء بحر وحدت ار باشى * خود نماند تويى و هم اويى
و قلب العارف من السّعة كما قال أبو يزيد البسطامىّ : « لو انّ العرش و ما حواه مائة ألف ألف مرّة فى زاوية من زوايا قلب العارف ما أحسّ به » .
يعنى دل عارف در سعت و گنجائى در آن مرتبه است كه شيخ بايزيد بسطامى قدّس اللّه روح از آن خبر مىدهد كه « اگر عرش و آنچه عرش احاطه او كرده باشد صد هزار بار هزار در زاويهاى از زواياى دل عارف باشد احساس آن نكند ، چه دل را در حال تجلّى غير متناهى سعت غير متناهيه حاصل مىگردد « 1 » ، و عرش و آنچه
هامش
( 1 ) - نسخ شرح خوارزمى همه بهجاى « سعت » ، « نسب » است بدين صورت : « چه دل را در حال تجلّى غير متناهى نسب غير متناهيه حاصل مىگردد » ، و اين بىشبهه نادرست است و سهو از نسّاخ است ، -