برق استغنا چنان اينجا فروخت * كز تف او صد جهان اينجا بسوخت
صد جهان اينجا فروريزد به خاك * گر جهان نبود درين حضرت چه باك
گر دو عالم شد همه يك تار نيست * در زمين رنگى همان انگار نيست
گر نماند از ديو و از مردم اثر * از سر يك قطره باران درگذر
گر شد اينجا جزو و كلّ كلّى تباه * كم شد از روى زمين يك برگ كاه
گر به يك ره گشت اين نه طشت گم * قطرهاى از هفت دريا گشت گم
اينكه مىگويم به قدر فهم تست * مردم اندر حسرت فهم درست
و اما افتقار از حيثيّت ربوبيّت و الوهيّت است و چون ربوبيّت صفت ذات غنيّه است و صفت در احديّت عين موصوف ، لاجرم شيخ مىگويد كه ربوبيّت نيست در حقيقت مگر عين اين ذات . پس ذات را غناست از عالمين از وجهى كه آن وجه احديّت متعاليه است از نسب و اضافات ، و او را افتقار است به همه از وجهى ديگر كه وجه واحديّت طالبه است مر نسب و مظاهرش را .
فلمّا تعارض الأمر به حكم النّسب ورد فى الخبر ما وصف الحقّ به نفسه من الشّفقة على عباده .
يعنى چون متعارض شد امر الهى به حكم نسب و اضافات از صفات حقيقيّه و اضافيّه متقابله چون « قهر و لطف و رحمت و نقمت » ، حضرت الهى شفقت را بر بندگان اضافت به نفس خويش ( به نفس خود - خ ) كرد كه :
وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ *
، و شفقت عين رحمت است ، پس به شفقت رحم كرد هم عباد خود را و هم اسماى خويش را كه طالب عباد بودند به اظهار آنچه جمال سلطنت اسما در او نمايد از اعيان عالم ، چه اعيان عالم سبب ظهور كمالات اسماست و رابطه تمامى ربوبيّت اوست .
فاوّل ما نفّس عن الرّبوبيّة بنفسه المنسوب إلى الرّحمن بإيجاده العالم الّذى تطلبه الرّبوبيّة بحقيقتها و جميع الأسماء الالهيّة .
اوّل آنچه حق از آن نفس زد « به نفس رحمانى » و ازالهء كرب كرد صفت