موجوده در خارج ، چه آخر مراتب اوست .
و دوم مستهلكه بودن اعيان در حقّ به فانى گشتن ( به فناء گشتن - خ ) درو .
پس بر معنى اوّل ، آخر عين ظاهر است و باطن عين اوّل ، چه حقّ اوّل و باطن بود و هنوز اشياء را ظهور نى ؛ پس اوّل و آخر اوست چنان كه ظاهر و باطن اوست ، لاجرم دردىكشان سرمست و جرعهچشان شراب ألست در مخاطبهء او گويند :
نظم .
تا تو به خلوتگاه جان آرام و مأوا ساختى * دل را ز درد درد خود سرمست و شيدا ساختى
اوّل توئى آخر توئى باطن توئى ظاهر توئى * از بهر حكمت خويش را پنهان و پيدا ساختى
گه ظاهر اشيا شدى ، گه باطن اسما شدى * گه اسم كردى نام خود ، گاهى مسمّا ساختى
بينائى عاشق توئى ، زيبائى معشوق تو * پس تو به چشم خويشتن در خود تماشا ساختى
تا عاشقى غير ترا دلبر نيارد ساختن * در هر لباسى خويش را معشوق زيبا ساختى
وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ *
لأنّه بنفسه عليم .
او به هر چيزى داناست از آنكه علم او متعلّق است به ذات و صفاتش ؛ و عالم نيست مگر عين صفات او ، پس او به هر چيزى عليم است به عين علمى كه به نفس خويش دارد .
فلمّا أوجد الصّور فى النّفس و ظهر سلطان النّسب المعبّر عنها بالأسماء صحّ النّسب الإلهى للعالم .
« نفس رحمانى » عبارت است از همه هيولاى عالم روحانى و جسمانى از براى مشابهت آن به « نفس انسانى » ، چه نفس انسانى هوائى است كه از باطن به ظاهر