انسان در خارج ، خارج از انسان نيست ، پس ظاهر عالم اوست چنان كه باطنش اوست و جهان جانست چنان كه جان جهان است . لاجرم عارفان كه در راه احديّت پويند به طريق ترجمانى ازو در مخاطبهاش گويند بيت :
اى كه در اقليم دلها حاكم و سلطان توئى * جمله عالم يك تن تنها و در وى جان توئى
پردهها انگيختى از خلق بهر احتجاب * در پس هر پرده ديدم شاهد پنهان توئى
آن و اين گفتن مرا عمرى حجاب راه بود * چون گشادى چشم من ديدم كه اين و آن توئى
فهو الكون كلّه * و هو الواحد الّذى
قام كونى بكونه * و لذا قلت يغتذى
و در بعضى نسخهها و إذا قلت يغتذى است و برين تقدير جزاى شرط قول اوست كه مىفرمايد :
فوجودى غذاؤه * و به نحن نحتذى
يعنى كلّ وجود اوست و او واحد است به حسب ذات و حقيقت ، و قيّومى است كه قيام وجود من و همه عالم به وجود اوست . و از براى آنكه وجود ما به وجود او قائم است و وجود او به وجود ما ظاهر است غذا را به دو نسبت كردم . پس غذاى او وجود عالم است و غذاى عالم وجود و اسماى او ، چه غذا عبارتست از آنچه بقاى مغتذى در خارج به واسطهء اوست « 1 » بر وجهى كه مختفى گردد و ظاهر
هامش
( 1 ) - از بند چهارم « دفتر دل » بشنو :دهان مغتذى باب بقاء است * بقاء مغتذى اندر غذاء است
غذا مراسم باقى راست ضامن * كه حبّ او بود در جمله كامن
غذا كو ضامن باقى است اى دوست * چه نيكو بنگرى خود سادن اوست
ز سجّاد است اين تحفه كه مخلوق * همه از سفره حقاند مرزوق-