شود به صورت آنكه مغتذى اوست .
و شك نيست حصول وجود ما به اختفاى هويّت اوست در ما ؛ و ظهور او به صور ما ؛ و حصول بقاى ما نيز به وصول فيض دائمى اوست .
و همچنين اعيان عالم مختفى مىگردد در ذات او ؛ و ظاهر مىشود وجود حقّ و اسما و احكام اسماى او در خارج ، چه اگر وجود عالم نباشد علم به وجود حقّ و اسماى او متحقّق نگردد چنان كه فرمود :
« كنت كنزا مخفيّا فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق »
پس حق مغتذى به اعيان است از آن روى كه ظاهرست به اعيان ؛ و اعيان نيز مغتذى به حقّ است از آن روى كه بقا و وجود اعيان بدوست و از براى اشارت بدين معنى فرمود : « و به نحن نحتذى » يعنى به حقّ ما نيز اقتدا مىكنيم در اغتذا ، و چون اين كلام در مقام تفصيل بود از آن رجوع كرد و مىگويد :
فبه منه إن نظر * ت بوجه تعوّذى
يعنى به حق پناه مىگيرم از حق اگر نظر كنم بوجه جمع و وحدت چنان كه خواجه عليه السلام فرمود كه :
« أعوذ بك منك »
؛ بيت :
حسين را چو پناهى به غير جانان نيست * چو دوست جور كند هم بدوست بگريزد
و لهذا الكرب تنفّس فنسب النّفس إلى الرّحمن
يعنى ازين جهت كه حقّ و ذات او مشتمل است بر حقايق عالم و صور آن و حقّ سبحانه و تعالى به حكم حديث طالب ظهور اين حقايق و صور كرب در باطن
هامش
-ببين از عقل اوّل تا هيولى * چه باشد رزقشان از حق تعالى
بود بر سفرهاش از مغز تا پوست * يكايك مغتذى از سفره اوست
چو يك نور است در عالى و دانى * غذاى جمله را اين نور دانى
چو رزق هريكى نور وجود است * به شكر رازقش اندر سجود است
بر اين خوان كرم از دشمن و دوست * همه مرزوق رزق رحمت اوست
از اين سفره چه شيطان و چه آدم * باذن حق غذا گيرند با هم