من لم يصر قتيلا بالعشق ليس يحيى * للّه فاقتلونى يا زمرة الثّقات
فى العشق لا أبالى ممّا علىّ تجرى * فى ذلّى احترامى فى مقتلى حياتى
فالهجر محض وصل و البعد نفس قرب * و الذّلّ عين عزّ محياى فى مماتى
روح الحسين راحت بالنّفس فى ابتلاء * قوموا لقتل نفسى و اسعوا إلى نجاتى
سنگ سرمه ناشكسته و دل در شكستن نابسته ذرور ديده بينا نشود ، حاصل آنكه رنج و شدت و درد و محنت موجب حسن حال و سبب ترقى به درجهء كمال است . نظم
رنج گنج آمد كه رحمتها دروست * مغز تازه شد چو بخراشيد پوست
همرهء غم باش و با محنت بساز * مىطلب در مرگ خود عمر دراز
در محاق ار ماه مىگردد دو تا * نى در آخر بدر گردد در سما
گرچه در دانه به هاون كوفتند * نور چشم و دل شد و بيند بلند
گندمى را زير خاك انداختند * پس ز خاكش خوشهها پرداختند
بار ديگر كوفتندش ز آسيا * قيمتش افزود و نان شد جانفزا
باز نان را زير دندان كوفتند * گشت عقل و جان و فهم هوشمند
باز آن جان چونكه محو عشق گشت * يعجب الزّراع آمد بعد ( بهر - خ ) كشت « 1 »
لاجرم شيخ رضى اللّه عنه در امثال اين مواضع اشارت مىنمايد بدان الطاف خفيّه و رحمت حقّانيّه كه در صور عقوبات مودع است ، و آن از مطّلعات مدركه به كشف است ؛ نه آنكه انكار وجود عذاب كند و بدانچه انبياء و رسل و هاديان
هامش
( 1 ) - ابيات فارسى از دفتر اوّل مثنوى معنوى عارف رومى است ، و مختصر تفاوت در بعضى از كلمات ابيات در نسخ مثنوى و اين نسخه مشاهده مىگردد .