و فضلى است مستلزم فرح و سرور ، چه در تحت هر قهر الهى الطاف مكنونه است كه چون از تجرع مرارت وجع بدان و اصل شوند آن قهر را لطف انگارند و آن تلخى وجع را عذب شمارند آرى شعر :
در ضمن هر بلائى مدرج سعادتيست * مغز لطيف تعبيه در استخوان بود
پس خوشا بينايى كه در ضمن هر بلائى ولائى ، و در هر جراحتى راحتى ، و در هر اهانتى اعانتى ، و در هر دردى دوائى ، و در هر رنجى شفائى مشاهده كند و دل دردمند آشفته حال را به امثال اين مقال تسلّى دهد كه ، نظم : ( دهد كه ، بيت : - خ )
ز درد و جور آن دلبر مكن اى دل شكايتها * كه دردش عين درمانست و جور او عنايتها
كليم درگه اوئى گليم فقر در بر كش * نه فرعونى چه مىجوئى سرير ملك و رايتها
خليل عشق جانانى درآ در آتش سوزان * نه نمرودى كه تا باشى شهنشاه ولايتها
چه راحتهاست پنهانى جراحتهاى جانان را * دريغا تو نمىدانى جفاها از رعايتها
اگر از ناز معشوقى كشد تيغ و كشد عاشق * نه هردم مىكند لطفش به پنهانى حمايتها
فباشرهم العذاب فكان الأمر إليهم أقرب ما تخيّلوه .
پس عذاب مباشرت اهلاك ايشان كرد ، پس امرى كه مطلوب حقيقى ايشان بود اقرب از مطلوب متخيّل ايشان آمد چه متخيّل محصول مزروعات بود و آن از تحصيل قرب به مراحل بعيد .
فدمّرت
كُلَّ شَيْءٍ بِأَمْرِ رَبِّها فَأَصْبَحُوا لا يُرى إِلَّا مَساكِنُهُمْ
و هى جثثهم الّتى