عمّرتها أرواحهم الحقّيّة « 1 » .
پس اهلاك كرد آن ريح هرچه را به ظواهر ايشان تعلّق داشت به امر پروردگار خود كه قهّارست ، لاجرم مساكن ايشان كه عبارت از جثثى است كه ارواح عمارت آن كرده بود از قطّان اين اوطان و سكّان اين بنيان خالى ماند و تعلّق رواح و قوا منقطع شد .
و چون ارواح سدنهاى از سدنات ربّ مطلق و اسمى از اسماى تربيتكنندهء حقّ است آن را « حقيّه » خواند .
بدانكه هرك را ديدهء دل به نور حق مكحل گردد بداند كه همه عالم عباداللّهاند و ايشان را هيچ وجود و صفتى و فعلى نيست مگر به خداى و حول و قوّت او ؛ و همه محتاج رحمت بىغايت و رأفت بىنهايت اويند ، و او عمّت رحمته رحمان است و رحيم و رؤف است و كريم . و هركه بدين صفات جميله موصوف و بدين صلات جزيله معروف باشد از شأن او آنست كه هيچ احدى را عذاب ابدى نكند و آن مقدار عذاب را نيز كه بر بعضى مقدّر ساخته و واسطهء وصول به درجهء كمالات گردانيده ، چنان كه صيرفى ذهب و فضّه را در آتش بگدازد تا كه از كدورات و منقصات عيار خلاص سازد . پس تعذيب او عذب ، و سخط او رضا ، و قهر او لطف ، و درد او دوا ، و قطع او وصل ، و جور او عدل ، و رنج او گنج ، و نيش او نوش ، و جراحت او راحت ، و سوختن او ساختن ، و گداختن او نواختن است ، كما قيل :
بينى و بين حبّى حالت قيود وصفى * يا حبّذا خلاصى من وصمة الصّفات
وصل الطّبيب يرجى لو زاد سقم جسمى * سمت الحبيب يلقى لو أفنيت سماتى
هامش
( 1 ) - صاحب اسفار صدر المتألهين از اين اصل قويم استفاده كرده است كه مراد افلاطون از قدم نفس ، قدم مبدع و منشى آنست ( اسفار - ط 1 چاپ سنگى - ج 1 رحلى - ص 319 ) ؛ در اين موضوع به شرح عين نهم از كتاب ما « سرح العيون في شرح العيون » رجوع شود .