فلا عالم إلّا هو .
يعنى پس هركه به مشاهدهء حقانى و عرفان عيانى سرّ طريق اعلى الرّفيق بشناسد و داند كه طريقى كه بر آن سلوك مىكند عين حقّ است از آنكه سلوك از آثار به سوى افعال است ؛ و از افعال به سوى اسماء و صفات ذو الجلال و الجمال ، و از اسما و صفات به سوى احديّة الذّات و جميع اين مسالك مراتب حق است جلّ و علا ، و حقّ ظاهر درين مراتب ، پس دريابد امر را بر آنچه اوست و بشناسد كه سلوك و سفر او واقع در حق است و به مشاهدهء سلوك و سفر حقّ در مراتب وجودش و مطالعهء سريان هويّت جناب مطلق در مظاهر فضل وجودش ، بيت :
به تحقيق داند كه جوينده كيست * درين ره شب و روز پوينده كيست
كدام است راه و نهايت كدام * ضلالت كجا و هدايت كدام
مراحل درين منزل دور چيست * نظر باز مشتاق و منظور كيست
بداند كه معلوم و عالم هموست * طلبكار خود زين معالم هموست
فمن أنت ؟
پس تو كيستى ؟ يعنى چون دانستى كه حق عين سالك و عين طريق است كه سالك بر آن سلوك مىنمايد بيت :
پس تو كدامى آخر چه نامى * يا شاه گيتى يا خود غلامى
تو بادهنوشى يا ساقى مى * يا جام صافى يا خود مدامى
اى دل چه خوردى كاشفته گشتى * آهسته مىرو بر طرف بامى
سالك مخاطب به خطاب زبون از سر آشفتگى و جنون به ترجمانى عشق در خطاب حضرت بىچون جز اين چه گويد بيت :
گر جمله توئى پس اين جهان چيست * ور هيچ نيم من اين فغان چيست
هم جمله توئى و هم همه تو * آن چيز كه غير تست آن چيست
فاعرف حقيقتك و طريقتك فقد بان لك الأمر على لسان التّرجمان إن فهمت .
يعنى بشناس حقيقت و طريقت خود را كه به حقيقت عين حقّ است تا به