او مستقيم بود .
پس اگر حجاب از ميان برخيزد و دوگانگى در يگانگى آويزد و محبوب محتجب چهره تجلى برافروزد و سبحات احديّت پردههاى موهوم اثنينيّت را بسوزد ، محبّ به محبوب پيوندد و طالب به مطلوب رسد طلب تمام شود ، قلق بيارامد ، لاجرم در عين بىخودى گويد شعر :
تجلّى لى المحبوب خلف السّتائر * و شرّفنى لطفا بكشف السّرائر
فشاهدته فى كلّ معنى و صورة * و عاينته فى كلّ خاف و ظاهر
و خاطبته سرّا بمقول حالتى * و أبصرته جهرا به عين البصائر
نظرت ببالي فأبصرت جهرة * جمال حبيبى فى مرايا المظاهر
تبدّى جمال الحقّ فى كلّ مظهر * و ليس له غير الجلال بساتر
* * *
معشوقه عيان بود نمىدانستم * با ما به ميان بود نمىدانستم
گفتم به طلب مگر به جائى برسم * خود تفرقه آن بود نمىدانستم
فالعارف يدعو إلى اللّه على بصيرة ، و غير العارف يدعو إلى اللّه على التّقليد و الجهالة .
پس عارف به سوى حق دعوت از سر بصيرت مىكند از آنكه مىداند كه خلق را به سوى كه مىخواند و مىشناسد كه داعى كيست و مدعو كدام است ؛ و در مىيابد كه از حكم كدام اسم او را خلاصى مىدهد و در حيطهء كدام اسم در مىآرد . چنان كه حضرت الهى حبيب خويش را ازين دعوت اخبار مىفرمايد كه :
قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي
. يعنى بگوى اى محمد و اى حبيب حضرت احد كه اين سبيل من است كه به سوى حضرت الهى از سر بصيرت دعوت مىكنم من و متبعان من از اوليا كه ورثهء دعوت انبيااند نه مقلّدان كوردل و متمرّدان بىحاصل .
و غير عارف دعوت مىكند به تقليد و جهالت زيرا كه از ظهور حق در جميع