اول آنكه موجود خارجى وجوديست متشكل به اشكال حقايق غيبيه به حكم ظهورش در مراياى اعيان ؛ و اعيان هنوز استشمام رايحهء وجود نكرده است . پس حقّ به اين اعتبار عين سمع كلّ احد باشد و عين قوى و جوارح او . و اين معنى مختص به كمّل نباشد ؛ و امتياز كاملان از عوام درين معنى بواسطهء علم و قدرت و ظهور انوار اين قوى باشد در ايشان ، لاجرم ايشان اقرب باشند به « مقام جمعى الهى » از ديگران .
و اعتبار دوم آنكه اعياناند كه موجودند در خارج به حكم ظهور آن اعيان در مرآت وجود ، پس موجود خلق باشد و حينئذ هركه در مرتبه قريب است « 1 » و فانى گردد صفات او در صفات حقّ ، و متبدل شود بشريت در سطوات تجلّيات جمال مطلق ، به حقيقت حقّ عوض گردد از آنچه ازو فانى شده است . پس سمع و بصر و جوارح او شود و عين عبد هنوز باقى بود ؛ و اين معنى مختص باشد بدين كاملان .
و اعتبار ثالث ظهور هريكى است در مرآت ديگرى و اين اعتبار جامع آن دو اعتبار سابق است و جامع بودن كلام شيخ اين اعتبارات ثلاث را به ادنى تأمل واضح مىگردد .
هامش
( 1 ) - عبارت خوارزمى در همه نسخ به همينگونه است كه نقل كردهايم ؛ و عبارت قيصرى بدين صورت است : « و الثاني أن الأعيان هي الموجودة في الخارج به حكم ظهورها في مرآة الوجود فالموجود خلق و حينئذ كل من يترقى عن المرتبة الخلقية لفناء صفاته في صفات الحق و تتبدّل بشريته بالحقيّة يبقى الحق عوضا عمّا فنى منه فيكون سمعه و بصره و جوارحه و عين العبد باقية فيختصّ هذا المعنى بهؤلاء الكمّل » ( ص 236 و 237 - ط 1 ) .
در اين عبارت جمله « تتبدّل » عطف بر « يترقى » است .
يعنى اعتبار دوم اينكه اعيان به حكم ظهور آنها در مرآت وجود ، موجود در خارجاند پس موجود خلق باشد ، و حينئذ هركس به فناء صفاتش در صفات حق از مرتبه خلقيّت ترقى كند و بشريّتش به حقيّت متبدّل شود ، حق تعالى عوض آنچه كه از او فانى شده است مىگردد ، پس سمع و بصر و جوارح او مىشود ، و عين عبد ( هنوز ) باقى بود ، و اين معنى مختص به اين كاملان باشد .