تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
نيست ، پس ذات خود را بشناس و معلوم كن كه تو كيستى ؟ عين اوئى يا غير او ؟ و بدانكه هويّت و حقيقت تو چيست ، حقّ است يا غير او ؟ و ما نسبتك إلى الحقّ ، و بما أنت حقّ و بما أنت عالم و سوى و غير و ما شاكل هذه الألفاظ . و بر تقديرى كه غير حقّ باشى بدانكه نسبت ميان تو و حقّ چيست ، و به كدام وجه حقّى و به چه اعتبار عالمى ، و سوى و غير اوئى و آنچه مشاكل اين الفاظ باشد ؟ و فى هذا تتفاضل العلماء ؛ فعالم و أعلم . فالحقّ بالنّسبة إلى ظلّ خاص صغير و كبير ، و صاف و أصفى . و درين علم است تفاضل علما پس يكى عالم باللّه است و ديگرى اعلم . پس حقّ نسبت با هريكى از اعيان كه ظلال اويند به نوعى ظاهر مىشود صغير و كبير و كثيف و لطيف و صافى و اصفى ، از آنكه مرآت را احكامى است در ظهور مرئى چنان كه گذشت كه صورت در مرآت صغيره صغير مىنمايد و در كبيره كبير ؛ و چون مرآت به بساطت قريب باشد ظهور حقّ در وى در غايت صفا و لطافت بود چون اعيان مجرّدات ؛ و اگر برعكس اين بود ظهور حقّ در وى در غايت كثافت باشد چون اعيان آنكه موصوف باشد به اسفل سافلين ، و حق در نفس امر منزّه است از لطافت و كثافت و صغر و كبر ؛ امّا اگر چنان كه شخص را به حسب اختلاف احوال سايه نام‌ها اطلاق كرده مىشود چون صغير و كبير و طويل و قصير همچنين حقّ را به حسب اختلاف احوال عالم نامها اطلاق كرده مىآيد چون « رافع و خافض و باسط و قابض » « 1 » ؛ و در حقيقت او را هيچ نامى نباشد .
هامش
( 1 ) - نسخ همه باسط و خافض‌اند كه خافض مكرّر شده است ، و يقينا عبارت بايد باسط و قابض باشد . دربند هجدهم « دفتر دل » در بيان مطلب اين مقام آمده است :بگويم حرف حق بىهيچ خوفى * صمد هست و صمد را نيست جوفى نباشد صرف هستى غير مصمود * و گرنه عين محدود است و معدود ندارد حق مطلق هيچ نامى * كه مطلق از اسامى هست سامى-