وجود مطلق عالم كه اعيان ممكناتست حقّ است ؛ نه غير از آنكه حقّ است كه موصوف است به واحد و أحد ؛ و ظلّ شىء نيز به اعتبارى عين اوست اگر به اعتبار ديگر غير باشد ؛ و ازين روى كه حامل صور متكثّره است و حقّ منزّه و مبرّاست از تكثّر پس او عالم است .
فتفطّن و تحقّق ما أوضحته لك . و إذا كان الأمر على ما ذكرته لك فالعالم متوهّم ما له وجود حقيقى .
پس درياب و تحقّق كن آنچه را به ايضاح آن قيام نمودم . و چون امر بر آن نهج باشد كه ذكر كردم عالم امرى متوهّم بود كه او را وجود حقيقى نباشد از آنكه وجود حقيقى حقّ است و اضافى نيز عايد است به سوى او پس عالم را وجودى كه بالحقيقه متغاير باشد وجود حق را نتواند بود لاجرم امرى باشد متوهّم الوجود .
و هذا معنى الخيال ، أى خيّل لك أنّه أمر زائد قائم بنفسه خارج عن الحقّ و ليس كذلك فى نفس الأمر .
و اين است معنى خيال يعنى ترا در خيال آيد كه عالم امريست زايد قايم به نفس خويش خارج از حقّ و در نفس امر چنين نيست .
أ لا تراه فى الحسّ متّصلا بالشّخص الّذى امتدّ عنه ، يستحيل عليه الانفكاك عن ذلك الاتّصال لأنّه يستحيل على الشىء الانفكاك عن ذاته ؟
يعنى نمىبينى سايه را در حسّ در حال اتصالش به شخصى كه امتدادش ازوست كه مستحيل است بر وى انفكاك ازين اتصال ؟ چه مستحيل است بر چيزى انفكاك از ذاتش .
و درين كلام استدلال است به عدم انفكاك ظلّ از شخص بر اينكه سايه عين شخص است ، پس اين هر دو در حقيقت يكى است ، و وهم مغايرت ناشى نيست مگر از ظهور يك چيز به دو صورت : يكى صورت ظليّه و ديگر صورت شخصيّه .
فأعرف عينك و من أنت و ما هويّتك .
يعنى چون دانستى كه عالم امرى است متوهّم ؛ و مدرك و مشهود جز حق
شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 488
مساهمون: حسين بن حسن خوارزمي
ص٤٨٨