بديد خود را بر تخت ملك و از چپ و راست * هزار صف ز امير و ز حاجب و دستور
چنان نشسته بر آن تخت او كه پندارى * در امر و نهى خداوند بد سنين و شهور
ميان غلغله و داروگير و بردا برد * ميان آن لمن الملك و عزّت و شر و شور
درآمد از در گلخن به خشم حمامى * زدش به بامى ( زدش به پاى - خ ) كه برجه نه مردهاى در گور
بجست و پهلوى خود نه خزينه ديد نه ملك * ولى خزينهء حمام سرد ديد و نفور
بخوان ز آخر ياسين « 1 » كه صيحة فاذا * تو هم به بانگى حاضر شوى ز خواب غرور
چو خفتهايم و ليكن ز خفته تا خفته * هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور
شهى كه خفت ز شاهى خود بود غافل * خسى كه خفت ز ادبار خود بود معذور
چو هر دو باز از آن خواب خويش بازآيند * به تخت آيد شاه و به تخته آن مقهور
لباب قصّه بماندست و گفت فرمان نيست * مگر به دانش داود و كوتهى زبور
فى هذه الحضرة بلسان يوسف المحمّدىّ ما تقف عليه إن شاء اللّه تعالى .
هامش
( 1 ) - اگر مىگفت « بخوان ز سوره ياسين » بهتر بود .