ادب عشق جمله بىادبيست * أمّة العشق عشقهم آداب
شيخ عمر بن الفارض مىفرمايد شعر :
سقونى و قالوا لا تغنّ و لو سقوا * جبال حنين ما سقونى لغنّت
گر سخن مستانه مىگويد حسين از وى مرنج * چون تو مستش مىكنى از نرگس خمّار خود
قدوة العرفا قيصرى درين مقام مىگويد : شعر :
و آداب أرباب العقول لذى الهوى * كآداب أهل السّكر عند أولى العقل
فلا تعذلن إن قال صبّ متيّم * من الوجد شيئا لا يليق بذى الفضل
و فى السّكر ما يجرى على ألسن الفتى « 1 » * يضاف إلى الرّاح المزيلة للعقل
مجنونم اگر بىادبم معذورم * از دانش و عقل و رسم مردم دورم
مختار نماينده ولى مجبورم * مقبوض و حزين شكل ولى مسرورم
ففى حال أقرّ به * و فى الأعيان أجحده
يعنى در حال غلبه مقام جمع و وحدت و تجلّياتش بر من اقرار به وجود حق مىكنم در مقام جمعى او به واسطه فانى و مستهلك ديدن جميع اكوان در وى ؛ و چون نظر مىكنم در اعيان و اكوان و اختفاى حق در وى از براى اظهارش پاى بر بساط جحود مىنهم از براى غلبه كثرت و رؤيت خلق . و ممكن نيست كه اعتبار كرده شود موجودى از موجودات در خارج كه ممتاز باشد از ساير موجودات و ربّ و معبود همه بود چنان كه شان ارباب حجاب است از اهل نظر و غير آن از براى آنكه هرچه موجود و معين است در خارج مقيّد و مشخص ، و هرچه چنين باشد عبد است نه ربّ ، چه ربّ مطلق است كه متقيد نشود به اطلاق و تقييد ، بلكه ظاهر شود در همه مراتب وجوديّه و مقوّم همه باشد به قيّوميّت خويش و اين جحد
هامش
( 1 ) - عارف رومى در اين مقام در دفتر چهارم مثنوى گويد :ور سخن پردازد از راز كهن * تو بگويى باده گفته است اين سخن