تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكم ( تحقيق حسن حسن زاده آملى ) ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
فتعيّن عليه ما تعيّن عليك . يعنى متعيّن شد حكم از تو بر حقّ چنان كه متعيّن شد بر تو اين حكم ازو . فالأمر منه إليك و منك إليه . پس « امر و حكم » از حق به سوى تست كه آن « فيضان وجود » است بر تو ، و از تست به سوى او به اعطاى عين تو ايجاد كردن ترا بر هرآنچه در ازل بر آنى . غير أنّك تسمّى مكلّفا و ما كلّفك إلّا بما قلت له كلّفنى بحالك و بما أنت عليه . و لا يسمّى مكلّفا اسم مفعول ( اسم المفعول ) يعنى فرق در ميان حق و عبد درين مقام آن است كه عبد را مكلّف گويند و حق را نى ؛ و در حقيقت بنده را تكليف نكرده است مگر عين او ، چه او به زبان استعداد مر حقّ را مىگويد كه تكليف كن مرا به احوالى كه در استعداد و ذات من هست و به آنچه من بر آنم تا ظاهر شود مقتضيات استعدادات ذات من .
فيحمدنى و أحمده * و يعبدنى فاعبده
پس حمد مىكند حق سبحانه و تعالى مرا به ايجاد كردن من بر صورت خويش و تكميل نفس و تجليه قلب و تخليص من از سجن طبيعت و قيد هوا ؛ و من نيز حمد او مىگويم به لسان حال به اظهار كمالات و احكام صفاتش در مرآت عين خويش و به حسن قبول تجلياتش و به لسان قال به تسبيح و تحميد و ثنا بر وى و عبادت من مىكند به خلق و ايجاد و اظهار من در مراتب وجود كه آن مراتب روحانيه و جسمانيّه علويّه و سفليّه است ، چه ايجاد و اظهار چيزى از غيب به شهادت نوعى است از خدمت و عبادت ، لاجرم من نيز عبادت او مىكنم در ظاهر به اقامت حدودش و اداى حقوقش و امتثال اوامر و انزجار از نواهيش در باطن به قبول تجلّيات ذاتيّه و اسمائيّه‌اش و اظهار احكام آن ، و اطلاق عبادت بر حق اگر چه در ظاهر شنيع است و نوعى از سوء ادب ، امّا هرگاه كه احكام تجلّيات الهى بر دل غالب شود چنان كه دل را از دائره تكليف و طور عقل اخراج كند ، دل را امكان مراعات ادب اصلا نماند ، پس ترك ادب آنجا ادب باشد : بيت :