ايراد اين سؤال از براى آنست تا در جواب تنبيه بر سرّ قدر كرده آيد . و سؤال آن است كه چون حاكم بر ما اعيان ما باشد و شان حق آنكه افاضهء وجود كند بر حسب مقتضاى اعيان . پس فائده قول حق تعالى كه مىفرمايد :
وَ لَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ
چه باشد ؟
و جواب آنكه حرف « لو » از براى امتناع چيزى است لامتناع غيره و چون اعيان متفاوت الاستعداداند و بعضى قابل هدايت و بعضى غير قابل ، ممتنع شد حصول هدايت از جميع ، پس معنى فلو شاء لهداكم أجمعين آن باشد كه حق سبحانه و تعالى نخواست هدايت را از براى آنكه علم او متعلّق است به امتناع حصول هدايت از جميع ، لاجرم متعلّق نشد مشيّت مگر بر آنچه امر بر آنست ، پس عدم مشيّت معلل است به عدم اعطاى اعيان ايشان هدايت جميع را ، و اين از براى آنست كه مشيّت و ارادت دو نسبتاند تابع مر علم را چه تحقّق مشيّت و ارادت را از مشاء و مراد چاره نيست ، و اين هر دو مىبايد كه معلوم باشد .
و علم در حضرت اسما و صفات از وجهى تابع است مر معلوم را ، از اين روى كه علم نسبتى است كه طلب مىكند منتسبين را و حق ايجاد نمىكند مگر به حسب استعدادات قوابل ، پس واقع نمىشود در وجود مگر آنچه اعطا مىكند آن را اعيان و عين اعطاى ذات خود نمىكند و ذات مقتضى شىء و نقيضش نى . اگرچه عقل حكم مىكند بر آنكه ممكن قابل است مر شىء را و نقيضش را از براى اتصافش به امكان كه اقتضا مىكند تساوى طرف وجود و طرف عدم را ، و لكن كسى كه واقف باشد بر سر قدر ، اين قدر مىداند كه ذات شىء هرچه را اقتضا مىكند واقع آنست فقط و اعيان مجعول به جعل جاعل نيست تا ايراد متوجّه شود كه چرا عين مهتدى مقتضى هدايت ساخته شد و عين ضالّ مقتضى ضلالت ؟
چنان كه متوجّه نمىشود كه گويند چرا عين كلب كلب نجس العين كرده شد و عين انسان انسان طاهر ؟ بل كه اعيان صور اسماى الهيّهاند و مظاهر آن در علم ، بل عين اسما و صفات قائمهاند به ذات قديمه بل كه عين ذاتاند از روى حقيقت .