و بالكشفين معا ما يحكم علينا إلّا بنا .
يعنى كشف اول اعطاى اين معنى مىكند كه موجود به حقيقت حقّ است و بس ؛ و او ظاهر است در مراياى اعيان و خلق برقرار اوّل باقى در عدم . بيت :
پيش ازين ديدى جهان چون بود در كتم عدم * هم بر آن حال است حالى همچنان انداخته
و كشف ثانى اعطاى آن مىكند كه موجود خلق است ظاهر در مرآت وجود حقّ ؛ و حقّ در غيب خويش . و كشف جامع در ميان اين دو كشف « معاد » و آن مقام « كمال محمّدى » است كه شهود حقّ است در عين خلق ، و شهود خلق در عين حقّ جمعا بىآنكه صاحب اين كشف به يكى محتجب شود به ديگرى اعطا مىكند اين كشف آن معنى را كه حكم نمىكند حق بر ما از احكام مگر به سبب اقتضاى اعيان ما آن حكم را .
لا ، بل نحن نحكم علينا بنا و لكن فيه .
اضراب كرد از قولش كه ما يحكم علينا الحقّ إلّا بنا ، از براى تأكيد مذكور و گفت بل كه اعيان ما حكم مىكند بر ما به استعداداتش از براى آنكه هر عينى از اعيان طلب مىكند از حق به لسان استعدادش كه ايجاد كند او را و حكم كند بر وى به حسب قابليتش ، پس هر عينى حاكم است بر حقّ كه بر وى حكم كند به مقتضاى قابليّتش و لكن در علم حق .
و لذلك قال تعالى :
فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ
يعنى على المحجوبين إذ قالوا للحقّ لم فعلت بنا كذا و كذا ممّا لا يوافق أغراضهم ، فيكشف لهم عن ساق .
و از براى اين حضرت الهى فرمود كه حجّت بالغه خداى راست بر محجوبين كه ايشان را حقيقت امر چنانچه هست منكشف نشده است ، وقتى كه در مخاطبهء حق گفتند كه چرا در حق ما چنين و چنين كردى از امورى كه موافق اغراض ما نيست ؟ پس حق سبحانه و تعالى كشف كرد از حقيقت امر و اصلى كه قوام كار بدان است باز نمود .