موجودى به وجود نيامدى ظاهر نشدى كه او إله است . پس علت غائى از ايجاد ما ظهور الهيّت اوست ، لاجرم « جعل » بر معنى حقيقى نباشد بلكه مراد معنى مجازى او باشد كه اظهار است .
و اين سخن به لسان « اهل صحو » نيست و در وى نوعى از شطح است چه در وى نوعى از رعونت است كه لائق نيست به حال متأدبين در حضرت رحمن ؛ و نظير اين چنانست كه رعيت و مريد و تلميذ گويد به وجود من سلطان سلطان شد و به ارادت و قرائت من شيخ شيخ گشت و استاد استاد شد يعنى بيت :
غلامم خواجه را آزاد كردم * منم كاستاد را استاد كردم
من آن مومم كه دعوى من آن است * كه من پولاد را پولاد كردم
قدوة العارفين شيخ شرف الدّين داود قيصرى مىفرمايد ، شعر :
ألا جابرى رفقا علىّ فإنّنى * أكاشف عمّا فيكم من سرائرى
فيظهر بالقلب المعنى جمالكم * كما ظهرت ليلى بقيس بن عامر
بيت :
اگرچه يوسف ما دلفريب و محبوب است * و ليك شهرت حسنش ز آه يعقوب است
ز خلق آينه حسن خويش ساخت إله * جمال مرتبه را چون ظهور مطلوب است
فلا يعرف الحقّ حتّى نعرف
قال عليه السّلام « من عرف نفسه فقد عرف ربّه »
و هو أعلم الخلق باللّه .
يعنى حق سبحانه و تعالى شناخته نمىشود به « الهيّت » تا ما به « عبوديت » شناخته نشويم از آنكه به عقل اين حيثيت كه از قبيل نسب است موقوف است به منتسبين ، چنان كه رسول عليه السلام معرفت را به معرفت مربوب موقوف داشت كه :
« من عرف نفسه فقد عرف ربّه »
، او عليه السلام عارفترين خلق است به خداى عزّ شانه .