نَفْسٍ واحِدَةٍ
، چه عين در حقيقت واحده است و آن ذات الهيّه است و همان عين واحده كثير است به حسب مظاهر و اسما و صفاتش و فاعل لا تبقى و لا تذر عين واحده است يعنى وقتى كه متجلّى شود اين عين واحده ابقا نمىكند و فرونمىگذارد از كثرت هيچچيز را ، بل كه نفى مىكند و « هباء منثور » مىسازد : بيت
در آن دم كه طالع شود آفتاب * چه تاب آورد سايهاى ذو لباب
عجب آنكه خود سايه وقت شهود « 1 » * هم از نور خورشيد دارد وجود
و ليكن به هرجا كه خورشيد تافت * نشانى كس آنجا ز سايه نيافت
فالعلىّ لنفسه هو الّذى يكون له الكمال الّذى يستغرق به جميع الأمور الوجوديّة و النّسب العدميّة بحيث لا يمكن أن يفوته نعت منها ، سواء كانت محمودة عرفا و عقلا و شرعا أو مذمومة عرفا و عقلا و شرعا .
يعنى على مطلق كه علو او لذاته باشد آنست كه كمال او مستغرق بود جميع كمالات وجوديه و صفات حقيقيه و نسب اضافيّه و سلبيه را بر وجهى كه ممكن نباشد كه ازو فوت شود نعتى از نعوت خواه اين نعوت محموده باشد به حسب عرف يا عقل يا شرع و خواه مذمومه ، چه هركه از وفايت گردد چيزى به حسب آن
هامش
( 1 ) - در ديوان اين كمترين ( ص 428 - ط 2 ) در قصيدهاى كه حاوى 139 بيت است ، در ردّ جبر و تفويض آمده است :گويم به مثل كه نور خورشيد است * تابيد به جرم تارى ديوار
ديوار دو روى دارد و رويى * روشن شده است و روى ديگر تار
زى تار پديد آمده است سايه * اينك بنماى از وى استخبار
كاين سايه ز تست يا ز خورشيد است * گويد كه همى ز من بود پا دار
خورشيد به من نداده است جز نور * سايه ز من و از اوست نور و نار
هرچند كه سايه مىنشد ظاهر * ار نور ز خور نمىشدى ايثار
سايه است ز جعل بالعرض از خور * بالذات از او ندانيش زنهار
هر فعل صواب نور حق باشد * هر سيّئه ظلّ ما است بىاضمار