درين ابيات تامل نماى ، نظم :
تا تو به خلوتگاه جان ، آرام و ماوا ساختى * دل را ز درد درد خود سرمست و شيدا ساختى
اول توئى آخر توئى ظاهر توئى باطن توئى * از بهر حكمت خويش را پنهان و پيدا ساختى
گه ظاهر اشيا شدى گه باطن اسما شدى * گه اسم كردى نام خود گاهى مسمّا ساختى
بينائى عاشق توئى زيبائى معشوق تو * پس تو به چشم خويشتن در خود تماشا ساختى
تا عاشقى غير ترا دلبر نيارد ساختن * در هر لباسى خويش را معشوق زيبا ساختى
اى موج درياى قدم در كون بنهادى قدم * وز جوشش فيض كرم اين جمله اشيا ساختى
جان حسين ممتحن آراستى بهر وطن * يا رب چه گنجى كاندرين ويرانه ماوا ساختى
فيظهرون ما ستر ثمّ يسترون ( يسترونه - خ ) بعد ظهوره ، فيحار النّاظر و لا يعرف قصد الفاجر فى فجوره ، و لا الكافر فى كفره ، و الشّخص واحد .
پس اظهار مىكنند آنچه مستور گشت از اسرار الهيّه ؛ و باز ستر مىكنند بعد الظهور ؛ يا از خوف جهال يا از غيرت بر ذو الجمال و الجلال . پس حيران مىشود ناظر در كلام ايشان و در نمىيابد مقصود مظهر آن را در اظهار ، و نمىداند مطلوب ساتران را در ستر ، چنان كه امروز نيز عارفان برين نهج سلوك مىنمايند ؛ و اين اظهار ايشان را از غلبات وحدت و سلبات حيرت است و ستر از طريان كثرت ، و رجوع به حال صحو بعد المحو و حال آنكه مظهر اسرار و ساتر انوار يك شخص است كه گاهى بعد از اظهار تكفير نفس خويش مىكند چنان كه از سلطان با