قضاى حاجت و كفايت مراد ، و امّا إله غير مقيد است به صفت معيّنه و اسم مخصوص از آنكه مشتمل است بر جميع اسما و صفات . پس اگر داعى حق را بخواند و يا « إله و اللّه » گويد او را از روى اسمى مىخواند كه مناسب مدعو اوست ، چه اگر مريض التجا برين اسم كند التجاى او از روى « شافى و واهب عافيت » بودن است و اگر غريق يا اللّه گويد توجّه او بدين اسم از روى « مغيث و منقذ » بودن اوست ، لاجرم اين اسم جامع به حسب ظهورات و ايجاد و اعدام متنوع است و او هر روز در كاريست كه
كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ
و اضافت « إله » به نفس داعى اخراج نمىكند اين اسم را از اطلاقش ، چه او « إله كلّ » است به خلاف « رب » از آنكه رب هر موجود معين رب غير او نيست اگرچه رب مطلق ربّ كلّ است ، پس ربّ به اضافت متقيد شود و إله نى . لاجرم نوح اراده كرد به اسم ربّ آن را كه ثابت است در ربوبيّت و كافى مهمات و قاضى مرادات در عين تلوين ، يعنى در عين تلوينات نوح عليه السلام در مراتب روحانيّه و قلبيهاش و صحيح نيست در ترقى به مدارج و تعلّى بر معارج غير ثبوت مقام تلوين از آنكه ترقى از مقامى به مقامى جز به تلوين نتواند بود .
لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ
يدعو عليهم أن يصيروا فى بطنها .
مراد از ارض همه عالم اجسام است .
يعنى نوح بر ايشان دعا كرد كه حق ايشان را در باطن « عالم ملك » درآرد كه « ارض » است به نسبت با « عالم ملكوت » و خواست كه نگذارد ايشان را بر وجه ارض تا خلاص يابند از عالم ظلمانيه حاجبه از انوار قدسيّه و وحدت حقيقيّه .
المحمّدىّ
« لو دلّيتم بحبل لهبط على اللّه
؛
لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ » *
.
يعنى آمد قلب محمدى بدين قول كه اگر دلوى به ريسمانى در چاه فروگذارند بر اللّه واقع شود . و گفت او راست آنچه در سماوات است و آنچه در ارض است .
پس اخبار كرد كه اللّه در باطن ارض است چنان كه در باطن سماست و او راست آنچه در سماوات است يعنى در عالم ارواح ، و آنچه در ارض است يعنى در عالم