معنى آن است كه بعد از رفع اثنينيّت از آثار تجلّى احديت و اضمحلال رسوم بشريت به سطوات انوار انيّت متجلّى له را يا در موقف المواقف موقوف گرداند يا از براى تكميل ناقصان به خلعت صفات خود به عالمش فرستد ، پس او نه او باشد . بيت :
روستايى گاو در آخر ببست * شير گاوش خورد و بر جايش نشست « 1 »
اى اولياى حق را از حق جدا شمرده * گر ظن نيك دارى بر اوليا چه باشد
شرح مىخواهد بيان اين سخن * ليك مىترسم ز افهام كهن
و مهيّمان در جلال « 2 » الهى و مكمّلان موصل به حضرت پادشاهى درين معنى اشتراك دارند اما كمّل مكملين را ثانيا رجوع به خلق هست و مهيمين را رجوع نيست .
و محل اخراج را به سيف طبيعت يعنى به ساحلش قيد كرد تا معلوم شود كه كاملان مكمل كه از حق به سوى خلق رجوع كنند اگرچه به سوى طبيعت آيند اما ظاهر به انوار حق باشند نه به آثار طبيعت ، پس گوئيا كه ايشان از طبيعت دورند و
هامش
( 1 ) - از دفتر دوم مثنوى عارف رومى است . و بيت بعد آن : « شرح مىخواهد . . . » از دفتر اوّل آنست .
( 2 ) - عبارت قيصرى در شرح فصوص الحكم بجاى « جلال » جمال است ؛ « و هذا حال المهيّمين في جمال اللّه » ( ص 147 - س 5 ستون دوم - ط 1 چاپ سنگى ) ، و لكن هيمان با جلال مناسب است و در عبارت قيصرى جلال به جمال تحريف شده است .
و ديگر اينكه در نسخهاى عبارت كتاب بدين صورت است : « اما كمّل مكمّلين را ثانيا رجوع به خلق نيست و مهيمين را رجوع نيست » كه در صدر آن « هست » به « نيست » تحريف شده است يعنى عبارت صحيح اينكه : « اما كمّل مكمّلين را ثانيا رجوع به خلق هست و مهيّمين را رجوع نيست » زيرا كه به قرينه « مكمّلين » تكميل عباد اللّه با رجوع من الحق الى الخلق » صورت مىگيرد . عبارت قيصرى اين است : « و هذا حال المهيّمين في جلال اللّه ليس لهم الرجوع الى الخلق ثانيا كما لغيرهم من الكمّل المكمّلين » ، و ترجمت تحت لفظى آن بدين صورت است : « اين حال مهيّمان در جلال إلهى است كه ايشان را دوباره رجوع به خلق نيست ، چنانكه غير آنان از كمّل مكمّلين را » يعنى چنانكه غير آنان از كمّل مكمّلين را رجوع هست چنانكه « مكمّلين » دالّ به رجوع است كما لا يخفى .