و اين فقير نيز از نشوهء بادهپرستى و از غايت مستى مىگويد : بيت :
اى گشته مست عشقت روز الست جانم * مستى جان بماند روزى كه من نمانم
هر ذرّهاى ز خاكم سرمست عشق باشد * چون ذرّهها برآيد از خاك استخوانم
گفتى به غير منگر گر طالب حبيبى * باللّه كه در دو گيتى ( دو عالم - خ ) غير از تو من ندانم
فالأدنى من تخيّل فيه الألوهيّة ؛ فلو لا هذا التّخيّل ما عبد الحجر و لا غيره
پس فروترين عباد اصنام از روى مرتبه كسى است كه تخيل مىكند در معبودش الوهيّت را و يقين نمىداند كه آن نيز مظهريست از مظاهر حق . و اگر تخيّل الوهيّت نبودى عبادت حجر و غير آن نكردى ، از براى آنكه معبود او ظاهرا جمادى است كه حسّ و حركت ندارد . اگر عابد را در وى تخيّل الوهيّت نبودى اصلا به عبادتش قيام ننمودى .
و لهذا قال :
قُلْ سَمُّوهُمْ
فلو سمّوهم لسمّوهم حجرا أو شجرا أو كوكبا .
و لو قيل لهم من عبدتم لقالوا إلها ما كانوا يقولون اللّه و لا الإله .
يعنى از براى اين معنى حق سبحانه و تعالى نبى خود را فرمود كه از براى الزام كفره و افحام ايشان ، بگوى كه تسميه كنيد الههء خود را ، هرآينه اگر تسميه كنند .
حجر يا شجر يا كوكب گويند . و اگر با ايشان گفته شود كه كرا عبادت كرديد ؟
هرآينه گويند الهى را يعنى ربّى را از ارباب متفرقه ؛ و الهى را از الههء متكثره ؛ و نتوانند گفتن كه « اللّه » را كه جامع جميع آلهه است يا إله معينى را كه معبود همه است عبادت كردم .
و الأعلى ما تخيّل بل قال : هذا مجلى إلهى ينبغى تعظيمه فلا يقتصر .
يعنى اعلاى عابدان و اعرف ايشان تخيل نكرد چنان كه جهّال عبده تخيل كردند به طريق توهم ، بلكه گفت كه اين معبود من مجلاى الهى است و مظهرى از