اسئله را با اجوبهاش در فتوحات آورده است .
وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبَّاراً
لأنّ الدّعوة إلى اللّه مكر بالمدعوّ لأنّه ما عدم من البداية فيدعى إلى الغاية
أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ
فهذا عين المكر
عَلى بَصِيرَةٍ
فنبّه أنّ الأمر له كلّه ، فأجابوه مكرا كما دعاهم مكرا .
يعنى چون نوح عليه السلام با قومش طريق مكر مسلوك داشت قوم نيز در جواب او مكرى بزرگ انگيختند . و شرح اين سخن آن است كه دعوت كردن به سوى حق مكر است از داعى به مدعو ؛ از آنكه مدعو حق را گم نكرده از بدايت ، تا به سوى او خوانده شود در غايت ؛ چه او مظهر هويت حق است در بعضى مراتب وجودش ، پس حق با اوست بلكه عين اوست ، لاجرم داعى چون مظهرى را از مظاهر به سوى حق خواند با او مكر كرده باشد ، چه ارادهء اين معنى مىكند كه حق با او نيست ؛ با غير اوست . و اين عين مكر است ؛ ليكن اين مكر از انبيا عليهم السلام بر نهج بصيرت است چنان كه فرمود :
أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي
، يعنى نبى عليه السلام مىداند كه او مظهر هويت حق است ؛ و ليكن از براى تخليص اوست از قيود دوگانگى و از حجّتى كه موجب ضلال است و بيگانگى ، تا چون خلاص يابد بيند كه مظهر هويت است ، و مشاهده كند كه جميع موجودات نيز مظاهر حقاند ، و حق را به جميع اسما و صفاتش عبادت كنند چنان كه از حيثيت اسم خاص مىكرد .
فجاء المحمّدىّ و علم أنّ الدّعوة إلى اللّه ما هى من حيث هويّته و إنّما هى من حيث اسمائه فقال :
يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً
فجاء به حرف الغاية و قرنها بالاسم ، فعرفنا أنّ العالم كان تحت حيطة اسم إلهىّ أوجب عليهم أن يكونوا متّقين .
پس آمد قلب محمدى يا داعى محمدى و دانست كه دعوت به سوى حق تعالى از حيثيت هويت حق نيست ، چه هويت را وجود در هر موجود هست ؛ بلكه دعوت از حيثيت اسماست ؛ يعنى دعوت مىكند خلق را از آن اسماى جزئيّه كه