ملك در حقيقت حضرت الهى راست ؛ يا علم حقيقت و انكشاف آن بر آن نهج كه هست حق سبحانه و تعالى راست چنان كه در حق محمّديين بيان اين به تقديم رسيد كه :
وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ
يعنى انفاق كنيد از آنچه حق تعالى شما را در آن خليفه ساخته است كه ملك از آن اوست و شما خلفاى اوئيد . پس انفاق و تصرّف در ملك مستخلف جز به طريق خلافت مجوئيد .
و فى نوح
أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلًا
فأثبت الملك لهم و الوكالة للّه فيه .
يعنى در حق نوح و قومش چنين وارد شد كه غير من وكيل مگيريد . پس اثبات ملك مرقوم نوح را كرد و از ايشان خواست تا حق را در امور خويش و ملك خود وكيل سازند . اما انتهاج اين منهج با ايشان برطبق زعم و حسب حسبان ايشان بود و بينائى در بيان حال ايشان بدين مقال ناطق كه : « پندارند كه دارند باش تا پرده بردارند » و دانائى در مخاطبه ايشان درين قول صادق كه : بيت :
نابود شو اى دوست كه بودن خوش نيست * فرعون صفت خويش ستودن خوش نيست
چون هستى و كبريا خدا دارد و بس * چيزى كه نداريش ، نمودن ( كه ندارى آن نمودن - خ ) خوش نيست .
فهم مستخلفون فيهم فالملك للّه .
يعنى محمديان ( محمديين - خ ) خليفهء ساختهء حقاند در انفس خويش و در همهء آنچه ايشان راست از كمالات ، لاجرم ملك تنها حق را باشد .
و هو وكيلهم ، فالملك لهم و ذلك ملك الاستخلاف .
و حق وكيل قوم نوح است عليه السلام چنانچه در حق ايشان گفت :
أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلًا
. پس ملك ايشان را باشد ليكن ملك استخلاف و تبعيّت ؛ نه ملك حقيقى به طريق اصالت ، چه ملك به طريق اصالت تنها حق