دعوت كرد قوم را اسرارا يعنى پوشيده و باطن به سوى باطن مطلق از حيثيت عقول و روحانيّت ايشان ؛ تا چون ملأ اعلى و ملائكهء مقربين عبادت باطن مطلق كنند .
پس چون قبول دعوت او نكردند به واسطه آنكه محبت مظاهر جزئيّه - كه معبودات ايشان است - در قلوب و بواطن ايشان راسى و راسخ بود ، نوح در مخاطبهء ايشان فرمود :
اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً
. يعنى طلب سرّ وجودات و ذوات و صفات خويش در وجود و ذات حق [ كنيد ] و هريك بگوئيد .
گم شدن در گم شدن دين منست * نيستى در هستى آيين منست
لاجرم از آن روى كه نفوس بر محبت اعيان خويش مجبولاند ، به نيستى در هستى پرداختند و سايهء كممايه در اشراق خورشيد بلندپايهء مستور نساختند و بواسطهء وفور استيناس به تقيّدات مىشوم سرّ « محو » موهوم و « صحو » معلوم نشناختند و اظهار نفور كردند . پس نوح در مشاهدهء اين حال قائل بدين مقال گشت كه :
إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا
يعنى دعوت قوم خويش كردم در سرّ ،
« وَ نَهاراً »
يعنى در علانيه . يا گوئيم در باطن و غيب به دعوت روحانيّه ؛ و در ظاهر و شهادت به دعوت حاصله به قواى جسمانيّه .
فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً
پس دعاى من ايشان را به غير فرار نيفزود ؛ پس از قبول وحدت و شهود حق مطلق ظاهر ، به صور كثرت گريختند ؛ و با وجود لبتشنگى آب بقا بر خاك مضيّعه ريختند . بيت :
به حق گريز كه آب حيات او دارد * تو زينهار ازو خواه هر نفس زنهار
و ذكر عن قومه أنّهم تصامموا عن دعوته لعلمهم بما يجب عليهم من إجابة دعوته .
يعنى نوح عليه السلام از قوم خود خبر داد كه چون وجوب اجابت دعوت را دريافتند به سدّ اسماع قلوب از قبول دعوت به حكم :
جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ
بشتافتند .
فعلم العلماء باللّه ما أشار إليه نوح عليه السّلام فى حقّ قومه من الثّناء عليهم