و اثبات « سمع و بصر » بر وجهى كه عباد نيز بدان موصوف است « تشبيه » است .
و اگر كاف را زائد نداريم در نفى مثل مثل اثبات مثل است و اين « تشبيه » است و در اثبات سمع و بصر بر طريق حصر كه سميع و بصير اوست نه غير او « افراد و تنزيه » است از نقصان عدم سمع و بصر .
فلو أنّ نوحا جمع لقومه بين الدّعوتين لأجابوه فدعاهم جهارا ثمّ دعاهم إسرارا ثمّ قال لهم :
اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً
و قال :
دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَ نَهاراً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً
.
يعنى اگر نوح عليه السلام كه اين حكمت در كلمه و مرتبهء اوست هنگام دعوت قوم در ميان تنزيه و تشبيه جمع كردى چنان كه در قرآن جمع كرده شد ، هرآينه قومش اجابت دعوت او كردندى ، از براى آنكه در اتيان به تشبيه حصول مناسبت است در ميان او و قومش . چه ايشان مثبت صفات كماليه بودند مر اصنام خود را و مىگفتند : و
ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى
پس اصنام را مقربان حضرت داشتند ، و نزديككننده ديگران پنداشتند ؛ و ايشان را شفعاى خود انگاشتند كه :
هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ
و تقريب « 1 » به حضرت « ربّ الارباب » و شفاعت عبده عند ذلك الجناب ميسّر نمىشود مگر آن را كه موصوف باشد به صفات كماليّه و معروف بود به اختصاص فضل از حضرت جلاليّه .
پس اگر نوح عليه السلام در دعوت تشبيه آوردى از روى ملائمت ( ملازمت - خ ) عقايد خويش ، حكم تنزيه نيز ازو قبول كردندى . و ليكن ايشان را جهارا دعوت كرد يعنى ظاهر و آشكارا به سوى ظاهر جمال مطلق تا عبادت كنند به صور و ظواهر خود حضرت الهى را به عبادات بدنيّه و طاعات و اعمال حسيّه . بعد از آن
هامش
( 1 ) - بعضى از نسخ « تقرّب » است ، ولى اكثر نسخ ترجمه خوارزمى « تقريب » است ، و بايد همين تقريب صحيح باشد به قرينه ليقرّبونا و شفعاء كه مقرّباند . و در عبارت قيصرى تقرّب آمده است و عبارتش اين است : و التقرّب من اللّه و الشفاعة لا يكون إلّا لمن له الصفات الكمالية ( ط 1 - چاپ سنگى - ص 136 ) ، و ظاهرا تصحيفى از ناسخ در عبارت قيصرى شده است فتدبر .