يعنى ممكن نيست زوال حق از صورت عالم اصلا ، چه عالم بىحق عدم محض است . پس چگونه ممكن باشد بقاى عالم بعد از زوال حق ازو ؟ پس صورت دنياويه عالم بىحق نيست ؛ و بعد از تبدّل به صورت باقيهء اخراويه بىحق نباشد ابدا ، چنان كه در صورت علميه بىحق نبود ازلا .
فحدّ الألوهيّة له بالحقيقة لا بالمجاز كما هو حدّ الإنسان إذا كان حيّا .
در بعضى نسخ فحد الالوهة واقع شدست و « الوهت » اسم مرتبهء الهيّت است با ملاحظه نسبت ذات بدين مرتبه چون عبودت و عبوديّت ؛ و الهيّت اسم نسبت ذات با مالوه . پس اين مرتبه ابدا « مالوه » طلب مىكند ؛ و مالوه جز عالم نى . و به تقديم رسيد كه حق از عالم زائل نيست ، و دانستى كه عالم صورت حق است و اسم ظاهر او . و نسبت حق با عالم نسبت روح مدبر است مر صورتش را . پس حد « الوهيّت » حق را به طريق حقيقت باشد نه مجاز . چه تعريف « الوهيّت » به حسب باطن و ظاهر است ؛ و باطن كه حق است از ظاهر كه عالم است زائل نى ، پس حد شامل اين هر دو باشد و حقيقت بود چنان كه تعريف انسان به حىّ ناطق در حالت حياتش حدّ حقيقى اوست ، و اطلاق حيوان ناطق برو حقيقت باشد نه مجاز . و اين سخن مناقض آن نيست كه گفته بود كه حدّ حقّ محال است ، چه آنجا مراد حد حقّ بود به حسب ذات ؛ و اينجا حدّ مرتبه است به اعتبار حق و عالم . بيت :
به صفت ذات را توان دانست * بىصفت ذات كى شود محدود
و كما أنّ ظاهر صورة الإنسان تثني بلسانها على روحها و نفسها و المدبّر لها ، كذلك جعل اللّه تعالى صورة العالم تسبّح بحمده و لكن لا نفقه تسبيحهم لأنّا لا نحيط بما فى العالم من الصّور .
يعنى همچنانكه ظاهر انسان ثنا مىگويد بر نفس و روح خويش كه مربى و مدبر اوست به لسان صورت و قواى جسمانيّه و روحانيّه ، ظاهر عالم نيز از انسان و حيوان و نبات و جماد و غير آن ثنا مىگويند به السنهء خويش و السنهء قواى روحانيّه و جسمانيّه بر روح حقيقى خود كه آن حق است ؛ و تسبيح مىگويند و تنزيه